آدمی بود که میخواست متفاوت باشه !
دستاشو می کرد توی جوراباش ! پاهاش رو می کرد توی دستکش های لنگه به لنگش ! شلوارشو سرش می کرد ! عینک دودی اش را که فقط یک شیشه داشت , وارونه میزد روی چشماش ! ...
چون می خواست متفاوت باشه !
وقتی بیدار میشد , یا خوراک قورباغه می خورد یا هشت پای سرخ شده با سس هزار پا ! ...
تازه ! در طول شبانه روز , فقط همین یه وعده غذا رو میخورد ! ...
چون می خواست متفاوت باشه !
توی خیابون عقب عقب راه می رفت ! گاهی وقتا هم چند ساعتی وسط خیابون اصلی می نشست و
بعد ====> بـــــــــــــــــــــــــــــــــوق ... بـــــــــــــــــــــــــــــــــوق !!
زمستونا , مایو می پوشید ! تابستونا , پالتوی پشمی !
چون می خواست متفاوت باشه !
روزا می خوابید , شبا بیدار بود ! ساعت ۳ نیمه شب که می شد , موسیقی گوش می داد ! اونم چه موسیقی ملایمی ! ...
در طول سال فقط ۲ بار می رفت حموم ! یه بار تابستون و یه بار زمستون ! اونم حموم ۱۴ــ ۱۵ روزه ! ...
چون می خواست متفاوت باشه !
اهل کارهای فرهنگی مثل مطالعه و این حرفا هم بود ! همیشه کتابای هزار و ششصد ــ هفتصد صفحه ای انتخاب می کرد و از آخر شروع می کرد به خواندن ! ...
چون می خواست متفاوت باشه !
یک روز به این فکر کرد که بلاخره قراره بمیره ... پس به این نتیجه رسید که اگر همین طوری بمیره , نمیتونه متفاوت باشه و این بر خلاف زندگی متفاوتش است ... به خاطر همین آنقدر خمیر دندان خورد تا مُرد !
چون می خواست متفاوت باشه !
وقتی مرد , همه مردم خندیدند , چون می خواستند برای یک آدم متفاوت , متفاوت عزاداری کنند و مطمئن بودند روح او به طور متفاوتی , خوشحال میشه ...
چون می خواست متفاوت باشه ! ...

- این متن رو از یکی از کتاب هایی که دیروز دختر خالم به عنوان عیدی بهم داد نوشتم این جا ...
خودم از نوشته هاش خوشم اومد ...
البته جلد کتاب و جنس صفحه هاش و نقاشی های وارونکی و کج و کولش اینا جالب تره ...
خیلی با مزس ! ...
- اگه از این متنه و کلا این جور متنا خوشتون میاد بگین که بقیه ی داستاناش رو هم براتون بنویسم این جا ...

