تبليغاتX
سکوت پرهیاهو
اردو ! ...
سلام سلام !

بیب بیب ! برین کنار ! من اومدم !

خوبین که ؟!!  منم خوبم خدا را شکر ... !

جاتون خالی امد بردنمون بعد از مدت مدیدی (همین میگن آیا ؟!! ) اردو باغ ! ... با این که خیلی از بچه ها نیومدن ولی بازم کلی خوش گذشت ... جای اونام خالی !  (اصلا هم خالی نبود ! میخواستن بیان!)

از همون اولم که سوژه واسه خنده پیدا شد ...

اول یه ماشین اومد و تعدادی از بچه ها با اون رفتن باغ ... ما گفتیم حالا با ماشین بعدی میریم ! بعدی هم که اومد دیدیم حوصلمون نمیشه سوار شیم گفتیم حالا با بعدی میریم ...

خلاصه که یه چندین مین زیادی صبر کردیم تا آخرین ماشین بیاد !  دیدیم نه بابا ! انگار نه انگار ! دیگه ماشین نیومد ! تصمیم گرفتین زیلومون رو پهن کنیم کف کوچه و بشینیم روش تا ماشین بعدی بیاد !!

بنده هم پیشنهاد دادم که چیپس و کرانچی و مانچی و پفک و از این جور چیزامون رو بیاریم بیرون و همون کف کوچه اردو رو برگذار کنیم چون از ماشین اصلا و ابدا خبری نبود که نبود !

همین جوری نشسته بودیم کف کوچه چندتا موتوری رد شدن ! بعد یکیشون بلند با خنده گفت یه کاسه کم دارن فقط ! این ناظم مام به جای این که بگه پاشین از اون وسط ... زشته ! خوشال خوشال اومد گفت منظورش رو فهمیدین ؟! یعنی مثله گداها شدین این جوری نشستین کف کوچه ..! اومدم بگم اجازه شما این هوش و ذکاوت رو از کجا آوردینا ...

بعد از چند مینی همون موتوری دوباره رد شد ... این دفعه ۲ تا سکه ی ۲۵ تومنی انداخت جلومون ...

مام دیگه واقعا خجالت زده شدیم و در حالی که داشتیم از خنده هم می ترکیدیم به کار زشت خودمون پایان دادیم و بلند شدیم !

خلاصه که بلاخره ماشین اومد و همگی به سمتش حمله ور شده و با شعف فراوان پریدیم داخل !

تو راهم یه مشت طبق معمول چرت و پرت گفتیم و سر و صدا و شعر و دست و و و ...

رسیدیم باغ , اولین کاری که این دوستان عزیز و محترم کردن , به طور ناگهانی خالی کردن یه بطری پر آب رو من بینوا بود ! .. آخه بگو نامردا ! شما که میدونین من از خیس شدن متنفرم ... آخه چرا ؟! چرا این کارو کردین ؟! چرا با من ؟! خدااااااااااااا  ...

در آن هنگام بنده شباهت بسیار بسیار زیادی با موش آب کشیده پیدا کرده بودم طوری که اصلا قابل تشخیص نبود که من موشم؟! یا موشه منه؟! یا من منم؟! یا موشه موشه؟! و هزاران مدل دیگر !!

خوبه حالا من شب قبلشم تو وب نگار گفته بودم که به شدت از خیس شدن متنفرم و حاضرم سر تا پا سفید و گچی بشم و آب ریخته نشه روما ... ! آهٍ همین نگار منو گرفت ! همون فرداش این بلای آسمانی نازل شد ! واقعا هم که آسمانی بود ! آخه در حالی که بنده نشسته بودم و سرم پایین بود و در حال ور رفتن با موبایل عزیز بودم و اس ام اس بازی میکردم از بالا با مسافتی چند اون همه آب بی زبون رو روی بنده خالی کرده و این امر زشت و رکیک رو به انجام رسوندن ! الحق که خیلی کارشون پر کیفیت بود ! مثله دوش حمام عمل کردن ! بعدم چی ؟! وایسادن هر هر و تر تر خندیدن ! خیلیییی نامردین واقعا !!

حالا این هیچی ! گوشی خوشگلم کلی آب رفت توش ! منم که حسااااااااااااس ! شروع کردم به داد و بیداد کردن و غر غر کردن ! آخه هم اعصابم به خاط خیس شدنم خرد بود هم واسه گوشیم ...

یه چند بار گوشی رو خاموش روشن کردم که مثلا قروقاطی شده بود درست شه ... دیدم نه بابا ! بد ترم شد ! تا جایی که اصلا روشن نمیشد دیگه ! و من هم چنان عصبانی ...

حالا باز خدا را شکر که دیگه آب توی Mp3 م نرفت که کنار دستم بود ... وگرنه خون به پا میکردم دیگه !

البته Mp3 جونم هم قبلا طعم یه عالمه آب مشتی رو چشیده بود ! موقعی که از طرف مدرسه بردنمون استهبان از دست خاطره افتاد تو آبشار و عزیز دلم تا میتونست آب خورد و سیراب شد دیگه ... اونم یه چند ساعتی روشن نمیشد !  ولی از اونجایی که جون سگ داره دوباره راه افتاد قربونش برم الهی !

خلاصه میگفتم ... موبایلم که هر کاریش کردم روشن نشد ! منم با پیشنهاد دوستان بی خیالش شدم دیگه ! انداختمش تو کیفم و تصمیم گرفتم بهش فکر نکنم و غصه نخورم چون اردو بهم زهر میشد !

موقع ناهار بود دیگه ! مام که شکر خدا همیشه گشنه انگار قحطی زده ها بودیم ! واسه ناهار هم من و ساره نفری یه هات داگ سفارش داده بودیم و یه دونه پیتزا شریکی واسه دوتامون ! خاطره هم واسه خودش و شقایق پلو مرغ آورده بود و یه دونه پیتزام سفارش داده بودن واسه خودشون دو تا ! جالب این جاست که یه چند مینی شقایق رفت آب بخوره و برگرده که وقتی برگشت ناگهان متوجه شد که اون پیتزای شریکیش به طور کامل خورده شده و فقط یه تیکه ازش مونده که همون لحظه اون یه تیکه هم یکی از بچه ها که باهاش رو در وایسی داشت برداشت که بخوره ! آقا شقایق میگین داشت میترکید از خشم !  چقدر طفلکی خوشحال بود که میخواد پیتزا بخوره و چقدر نقشه کشیده بود که اون نصفه ی دیگه مال خاطره رو هم بالا بکشه ! آی قیافش دیدنی بود اون لحظه که نگووو ... ! مام طبق معمول از خنده در حال ترکیدن بودیم !!

تازه دیروز تولد ندا هم بود ... کیک اینا رو آورده بود تو باغ که همونجا تولد بگیره و بچه هام بهش کادو بدن و بزن و برقص و ...

واااااااااااای ! نمیدونین چقدر کیکش خوشمزه بود ! به به ! از اون باکلاساش بودا ... دلتون بسوزه !

بعد از خوردن کیک بروبچایی که موبایل و Mp3 و اینا داشتن آهنگ گذاشتن و یه تعدادی هم شروع کردن به رقصیدن ! من و سمیرا هم که اون وسط طبق معمول مسخره بازی در میاوردیم همش و جولون مینداختیم !! از اون رقصای بندری و مادر شوئری و ... !!!

بعد که دیگه یکم خسته شدیم پاشدیم بریم اولای باغ آب بخوریم ... یه هو یه موتور دیدیم اون جا پارک شده ! منم که مشتاق ! پریدم روش ! البته بچه ها اذیت می کردن و هی با پا میزدن توش که منو بندازن و منم ممکن بود هر لحظه با مخچه پهن شم کف زمین ! ولی بنده به هیچ عنوان کم نیاوردم و هم چنان نشستم و مقاومت ورزدیم ! ...

خلاصه که کلی جوگیر بودم که رو موتور نشستم و بچه ها اومدن با دوربیناشون با حالت های مختلف کلی عکس ازم گرفتن ! منم که مو کوتاه ! این شقیقه ها رو کشیدم تو صورت و مو هامو سیخ سیخی کردم و خشن طور نشون دادم که تو عکسا باحال شه !

چی کار کنیم دیگه ؟! دلمون به همین چیزا خوشه ! ما که مثه مردم عشقی چیزی نداریم که دلمون به اون خوش باشه ! اگه دلمون رو به همین موتور اینا خوش کنیم !

بعدم رفتیم یه چند جا دیگه که خوشگل بود با موبایل شقایق یه مشت عکس گرفتیم که سمیرا جون هم بیشتر زحمت گرفتنش رو کشید و چقدر سر همین عکسا و مسخره بازیا خندیدیم ... عجب عکسای دیدنی و تاریخیی شدنا ... !

بعدش دوباره یه آهنگ بندری گذاشتیم و من و سمیرا شروع کردیم دیوونه بازی و بندری رقصیدن و ...

آقا یه لحظه رومونو کردیم اون ور دیدیم ۱۰ , 15 تایی از کلاس اولی ها وایسادن دارن نگامون میکنن ! فک کردن از تیمارستان فرار کردیم ! من و سمیرا واقعا اون لحظه با تمام وجود خجالت کشیدیم ! هر چی باشه ما جز بزرگای مدرسه ایم نا سلامتی ! الکی نیست که وایسیم جلو یه مشت بچه فسقلی از این حرکاتا در آریم که! مام که نافرم با شخصیت و سنگین و با وقار و ... متانت از سر و کولمون میباره !

چه پرروام بودنا !  وایسادن واسه ما دست زدن و سوت زدن و ... هی هم میگفتن عب نداره ... راحت باشین ... ادامه بدین ...  عجبا !

بعد از دقایقی هم که ماشین دوباره اومد که ما رو برگردونه مدرسه ...

وقتیم که بابا اومد دنبالم که دیگه بریم خونه , شکوفه و ساره هم با ما اومدن یه نوار مال عهد بوق گذاشتم واسشون عتیقه ! خوراک خنده  که حال کنن حسابی دیگه خوش بگذره بهشون ... چه این خوانندهه خوشال بودااا ... !

یه تیکه میخوند وسطش هی میگفت :

"حالا سنار بده آش ... بی همین خیال باش ... "

خلاصه که روز خوبی بود ... خیلی خوش گذشت ... جای تک تکتونم خالی ...

  • یادم بیارین حتما یه پست رو به گوشیم و شکلش و ظاهرش و خصوصیاتش و ... اختصاص بدم ! ...
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386ساعت 22:22 توسط سها |