تبليغاتX
سکوت پرهیاهو
من فکر کنم الان باید سر جلسه آزمون کانون فرهنگی جناب آقای کاظم قلم چی باشم...!!!
منه بدبخت هر وقت یه خالی میبندم و دروغ میگم ۲ ساعت نمیشه بعدش همون بلا سرم میاد !!

الان براتون توضیح میدم که بفهمین !

چند هفته پیش بود ... یه روز بود که فرداش کلی کار داشتیم و منم هچ کدومشون رو انجام نداده بودم ... تازه امتحانم داشتم یه عالمه ... منم که هیچی نخونده بودم ... ۱۰۰٪ یا صفر میگرفتم یا منفیه ...

 تصمیم گرفتم که فردا مدرسه نرم ...   بعدم از اون جایی که مامان بنده روی این مسائل خیلی حساس تشریف دارن مطمون بودم که با این بنده ی حقیر مخالفت کرده و اینجانب را به زور هم که شده روانه ی مدرسه میکنه ...   به این علت بودن که نقشه ای ریخته کردم و ...

با یه حالت زار و خسته و کوفته و درمانده و ... مثله این خدا زده ها رفتم پیش مامان گفتم وای خیلی حالم بده ... فکر کنم سرما خوردم ... گلوم به شدت درد می کنه ... یه مین سردمه یه مین گرممه ... تب دارم .. و و و ...

خلاصه کلی فیلم بازی کردم تا صبح که مامان باور کنه و خوشبختانه اونم باور کرد..

چشمتون روز بد نبینه ! صبح که پا شدم دیدم تمام اون حالتای دیشبی که فیلم بود سرم اومد ...

داشتم میمردم از گلو درد ... یه سرمایی خوردم که... وقتیم روزای بعد رفتم مدرسه همه ی بچه ها رو مریض کردم !  به من چه !؟ حقشون بود اصلا ! ...

خلاصه این گذشت ...

دوباره یه ۱ هفته پیش مدرسه کلی کار داشتیم و از این حرفا ... منم که گذاشته بودم همشو شب انجام بدم ... از شانسم این دفعه به طور اتفاقی یه مشکلی پیش اومد که تا آخر شب گیر بودم ...

اگه هم به مامان میگفتم میگفت واسه چی میذاری واسه روز و ساعت و دقیقه آخر !؟ شاید آدم یه مشکلی واسش پیش اومدی ... حقته ! باید زودتر میخوندی و حتما هم فردا باید بری ...

ای خدااااااااااااااا چه گیری افتادیما !

باور کنین هیچ چاره ی دیگه ای نبود جر این که دوباره این بنده ی حقیر خودش رو به مریضی بزنه و نره مدرسه !!

خلاصه .. خودمو این دفعه زدم به دل درد که مثله اون دفعه نباشه و ضایع نشه ..

با همون ترفندای (درست نوشتم آیا!؟ ) دفعه پیش مامان رو گول زده و گفتم اگه حالم این جوری باشه به هیچ عنوان فردا نمیتونم برم مدرسه ...

بازم چشمتتون روز بد نبینه ...

تا ۳ نصفه شب که فیلم بازی میکردم ... ۳:۰۱ شد فیلممون شد واقعیت!!

یک دل دردیییییییییییی گرفتممممممممم ... !!!

روم به دیوار , گلاب به روتون هرچی دیشبش و دیروزش و پریروزش و پیش پریروزش و هفته ی قبلش و ماه قبل تری و سال پیشین (یه کوچولو این قسمتای آخر مبالغه شد دیگه! ) خورده بودم آوردم بالا ! ...

دل و معده و کبد و کلیه و تمام اعضای بدنم اومد تو حلقومم , جونم بالا اومداااااا....

اینم از این ...

همون طور که میدونین بدبختانه تا ۳ نشه بازی نشه !

اینم گذشت تا دیشب !

میخواستم برنامه ریزی کنم که نرم واسه آزمون کانون فرهنگی ... چون واقعا نه حوصلش داشتم نه خونده بودم واسه آزمونه نه حال داشتم که ۷ صبح پاشم برم و هزار و یک دلیل غیر موجه دیگه!!!

اومدم خودمو بزنم به سرما خوردگی ...  دیدم هوا که دیگه اون قدر سرد نیست مثله اون دفعه ... ضایع میشه !  بعدم اون دفعه به حقیقت پیوست و تا یه هفته درگیر سرماخوردگی بودم ... از اون جاییم که اصلا حوصله دوا دکتر و آمپول و اینا نداشتم و هیچ علاقه ای نداشتم که جناب سرما جان تشریف بیارن از خیر این یکی گذشتم ...

رفتم سراغ دل درد !  دیدم اونم که دفعه ی پیش بود و بسی تابلو میباشد !  تازه اون دفعه به مرگ خودم راضی شدم !  به ... خوردن افتادم !  نمیخواد ! این یکیم خوب نیست ... از خیرش میگذرم !

پس از دقایقی فکر , گفتم میگم فردا یه امتحان خیلی سخت داریم اگه بریم کانون تا ظهر کلی از وقتمون رو میگیره با بچه ها قرار شده هیچ کدوممون نریم ...  مام که همه درس خوووون ... !!!

ولی میدونستم که مامان میگه تو به بقیه چی کار داری ؟! باید بری ... تا فردام کلی وقته و ...

گفتم یه مریضی کوچولوام بذارم کنارش بد نیست ! یه سر دردی چیزی ... !

با کلی نیرنگ رفتم پیش مامان و نقشه رو اجرا کردم !

گفتم با وجود امتحان فردا و این سر درد شدید من اگه بخوام صبح زود پاشم و تا ظهر برم اون جا حتما سرم بد تر میشه و اصلا تا آخر شب دیگه نمیتونم بخونم ...

فکر کنم مامان فهمید دیگه !  بد نگام کرد!  آخه چندبار مگه میشه از زیر کار , اونم همش همین شکلی در رفت!؟!

خلاصه نرفتم و شب که خوابیدم میدونستم که ۹۹٪ صبح سر درد دارم !!  بببببله ! وقتی پاشدم احساس سردرد و سر گیجه اینا داشتم !  و هزاران بار به خودم گفتم غلط کردم ... آخرین دفعه بود ... بمیرمم دیگه از این خالیا نمیبنده ... غلط کردم بابااااااااا غلط !!! 

البته الان یه خورده بهترم و چون حوصلم سر رفته بودم اومدم بنویسم و تو نت بگردم و ...

نمیدونم ! شایدم اینام تلقینه زیادیه دیگه ... ولی به هر حال !

دوستان عزیز دروغ و خالی بندی و فریب و نیرنگ خیلی خیلی کار زشت و بدیه(نیرنگ میکینی؟!) آدم وقتی میتونه راست بگه واسه چی دروغ ؟! (خب اگه راست میگفتم مامان میگفت برو دیگه!!!) دروغ گو دشمن خداست ... هرکی دروغ بگه میره تو جهنم .. اونجا تو آتیش جهنم میسوزه .. جزغاله میشه ... سیاه و زشت میشه ..

من نمیخوام دروغ بگم دیگه !  هیچ وقت !البته اگه گاهی اوقات خیلی دیگه لازم شد فقط مصلحتی ! شمام نگینا دیگه باشه !؟

و در آخر :

خدایا به خاطر همه ی این کار های زشت مرا ببخش و بیامرز ... آمین یا رب العالمین !

 

+ نوشته شده در جمعه سوم اسفند 1386ساعت 10:19 توسط سها |