با سلام خدمت همه ی دوستان !![]()
در مورد پست قبل باید بگم که اون پست نه خطاب به کسی از اعضای خانواده بود ... نه نیلوفر ... نه فرد خاصی به عنوان عشقم... نه ...
اون حرفا رو با کامپیوتر
عزیزم بودم من ... نه فرد دیگه ای !![]()
خدمتتون که عرض کنم امشب آخرین شبی هست که من میام اینترنت ...
و تا نیم ساعت دیگه کامپیوتر به طور کامل جمع میشه و تو کارتونش قرار میگیره ... !
البته از همین الان دارن سرم داد و بیداد میکنن که بسه و پاشو و تا دمه آخر ول نمی کنی و ... ولی بنده همچنان ... !!! ![]()
نمیدونم دقیق تا چند وقتی دیگه کامپیوتر بیاد دستم ...
شاید ۶ ماه شاید ۱ سال شاید ۲ سال شایدم ...
یعنی تا وقتی که سلما دیگه باهاش کار نداشته باشه و پایان نامش اینا کامل تموم شه و با خودش برگردونتش ... که فکر میکنم همون ۲ سالی حدودا طول بکشه ... ! ![]()
بسیار بسیار ناراحتم ...
چون میدونم بدون کامپیوتر دق میکنم !
ولی از یه طرفم وقتی فکر می کنم میبینم شاید بهتره یه مدت نباشه ... منم که کنکوریم سال دیگه میشینم درس میخونم مثله بچه ی آدم ... !
نمیدونم واللا ! ![]()
به هر حال اومدم بگم فکر نکنین میرم که دیگه بر نگردماااا !
عمرا هم بگم تا یه مدت آپ نمیکنم و نیستم و ... !
فقط میگم یه چند وقتی کمتر هستم و میام نه اصلا ... !![]()
احتمالا هفته ای ۱ بار ۲ باری از کافینتی جایی آنلاین میشم و آپ میکنم و بهتون سر میزنم و ... ![]()
ولی به هر حال خیلی کمتر از قبل ... ![]()
خلاصه که اگه فراموشم کردین و بی معرفت شدین خودتون میدونین ... ![]()
همینا دیگه !
نمیذارن بیشتر بنویسم ...
دارن دعوام میکنن دیگه ...![]()
کلام آخر :
دوستون دارم ...
دلم براتون تنگ میشه ...
به یادتونم ...![]()
فعلا ...
خدافظی ...
ولی نه به اون معنا ... ! ![]()
میگن میخواد بره ...
تا کلی وقت دیگه بر نمیگرده ...
میدونم خودش به این رفتن راضی نیست ...
میدونم دارن مجبورش می کنن ...
میدونم ...
ولی من چیکار کنم آخه ؟!! ...
منی که اینقدر دوسش دارم ...
منی که بیشتر وقتای زندگیم رو در کنارش بودم ...
منی که خنده هام و گریه هام ... ناراحتی هام و شادی هام ... دلتنگی هام و ... باهاش بودم ...
از همین الان دلم براش تنگ شده ... خیلی ...
بهترین دوستمه ... یا در بعضی مواقع بدترین دشمنم که باعت شد ... ولی مهم نیست !
مهم اینه که الان اصلا و ابدا دلم نمیخواد ازش جدا شم ...
خیلی دوسش دارم ... شاید یه جورایی از همه بیشتر !
الکی که نیست ... کلی باهاش خاطره دارم ... کلی ...
باور کنین بدون اون دق می کنم ...
شما جای من بودین چی کار می کردین ؟!!
میتونستین تحمل کنین ؟!!
خودش میدونه چقدر دوسش دارم ...یعنی همه میدونن ... تا حالا بارها و بارها بهش گفتم ...
فکر میکنم اونم دوستم دارم همین قدر ... یا شایدم نه ! من خیلی تو این چند سال اذیتش کردم ... خیلی باهاش بدرفتاری کردم ... خیلی ... ولی اون مهربونه ... میدونم می بخشه همش رو ...
میدونم که نمیره که دیگه بر نگرده ... بر میگرده ... میدونم میاد بلاخره ... میاد و میتونیم مثله قبلا با هم باشیم ... کنار هم باشیم ... همدیگه رو دوست داشته باشیم همین جوری ... هرچند هرچقدرم از هم دور باشیم احساسمون نسبت به هم کم نمیشه ...
مطمئنم اگه دست خودش بود هیچ وقت نمیرفت ... هیچ وقت منو تنها نمیذاشت ... هیچ وقت نمیذاشت دلم این جوری تنگ شه ... هیچ وقت ...
ولی مجبوره ... دارن مجبورش می کنن ... دارن با زور ...
اشکالی نداره ... شاید صلاحمونه چند وقتی پیش هم نباشیم و از این وابستگی کم شه ... شاید واسه منم بهتره یه مدت ازش دور باشم ... واسه اونم بهتره ... از دست من یه نفس راحت میکشه دیگه ...
(...) بدون من همیشه ی همیشه منتظرت میمونم ... همیشه دلم برات تنگ میشه ... حتی وقتی که پیشمی ... و همیشه دوست داشتم و دارم و خواهم داشت عزیزم ...
د
و
س
ت
د
ا
ر
م
...
- الان این آهنگه رو دارم گوش میدم ==>
دل من حالش خوشه , اصلا بلد نیست بگیره ...
ولی خیلی تنگ میشه , گاهی می ترسم بمیره ......![]()
- ساره جون تولـــــــــــــــــــــــــــــدت خیلی خیلی زیاد مبــــــــــــــــــــــــــــــــارک ...
ایشاالله ....
(خودت میدونی منظورمو دیگه...
) - البته این پست و تولد ساره ربطی به هم ندارن ... !

هر که در این بزم مقرب تر است
جام بلا بیشترش میدهند ...
-
تسلیت میگم ...

-
یادش گرامی , روحش شاد ...

لبخند زدی و آسمان آبی شد
شب های قشنگ مهر مهتابی شد
پروانه پس از تولد زیبایت
تا آخر عمر غرق بی تابی شد ... ![]()
سمیرا جون تولــــــــــــــدت خیلی زیاااااااااااااد مبــــــــــــــارک ... ![]()
![]()
![]()
ایشاا... ۱۱۱ سال عمر کنی همیشه در کنار اونایی که دوسشون داری ... ![]()
![]()
![]()
ایشاا.. عروسیت شه ... کیک تولد که ندادی ! اقلا بیام کیک عروسیت رو بخورم ! ... ![]()
بعدشم که دیگه قدم نو رسیده مبارک و از این حرفا ... ![]()
![]()
ایشاا... نوه و نتیجه و نبیره و ندیده و ایناتم ببینی ! ![]()
(درست گفتم آیا؟!
)
خلاصه که تولدت مبارکا باشه ... ![]()
دوستم دارم خیلی زیاااااااد , به چشماتم خیلی میاااااااد ! ...
(البته ندیدمت هنوز !
)
سمیرا جون ! برات یه دنیا شادی و آرامش و خوشبختی و موفقیت و سر بلندی و و و ... آرزو میکنم ... ![]()
(به قول خودت "اوهه" !
)
-
شرمنده سمیرا با این که گفته بودی کسی تبریک نگه و ... ولی من حرفت رو گوش نکردم!
باور کن وقتی واسه تولدم وبت رو آپ کردی و تبریک گفتی بهم خیلی خوشحال شدم ... منم دوست داشتم خوشحالت کنم ...
خلاصه اگه بدتر ناراحت شدی از کارم , خودت به بزرگیت ببخش دیگه ... 
-
اگه هم نتونستم خوب بهت تبریک بگم و خوشت نیومد اینا ... بازم ببخشید ...

در کل ما را مورد عفو قرار ده ! ...
خیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــلی ممنونم ! 
آدمی بود که میخواست متفاوت باشه !
دستاشو می کرد توی جوراباش ! پاهاش رو می کرد توی دستکش های لنگه به لنگش ! شلوارشو سرش می کرد ! عینک دودی اش را که فقط یک شیشه داشت , وارونه میزد روی چشماش ! ...
چون می خواست متفاوت باشه !
وقتی بیدار میشد , یا خوراک قورباغه می خورد یا هشت پای سرخ شده با سس هزار پا ! ...
تازه ! در طول شبانه روز , فقط همین یه وعده غذا رو میخورد ! ...
چون می خواست متفاوت باشه !
توی خیابون عقب عقب راه می رفت ! گاهی وقتا هم چند ساعتی وسط خیابون اصلی می نشست و
بعد ====> بـــــــــــــــــــــــــــــــــوق ... بـــــــــــــــــــــــــــــــــوق !!
زمستونا , مایو می پوشید ! تابستونا , پالتوی پشمی !
چون می خواست متفاوت باشه !
روزا می خوابید , شبا بیدار بود ! ساعت ۳ نیمه شب که می شد , موسیقی گوش می داد ! اونم چه موسیقی ملایمی ! ...
در طول سال فقط ۲ بار می رفت حموم ! یه بار تابستون و یه بار زمستون ! اونم حموم ۱۴ــ ۱۵ روزه ! ...
چون می خواست متفاوت باشه !
اهل کارهای فرهنگی مثل مطالعه و این حرفا هم بود ! همیشه کتابای هزار و ششصد ــ هفتصد صفحه ای انتخاب می کرد و از آخر شروع می کرد به خواندن ! ...
چون می خواست متفاوت باشه !
یک روز به این فکر کرد که بلاخره قراره بمیره ... پس به این نتیجه رسید که اگر همین طوری بمیره , نمیتونه متفاوت باشه و این بر خلاف زندگی متفاوتش است ... به خاطر همین آنقدر خمیر دندان خورد تا مُرد !
چون می خواست متفاوت باشه !
وقتی مرد , همه مردم خندیدند , چون می خواستند برای یک آدم متفاوت , متفاوت عزاداری کنند و مطمئن بودند روح او به طور متفاوتی , خوشحال میشه ...
چون می خواست متفاوت باشه ! ...

- این متن رو از یکی از کتاب هایی که دیروز دختر خالم به عنوان عیدی بهم داد نوشتم این جا ...
خودم از نوشته هاش خوشم اومد ...
البته جلد کتاب و جنس صفحه هاش و نقاشی های وارونکی و کج و کولش اینا جالب تره ...
خیلی با مزس ! ...
- اگه از این متنه و کلا این جور متنا خوشتون میاد بگین که بقیه ی داستاناش رو هم براتون بنویسم این جا ...

