تبليغاتX
سکوت پرهیاهو
نوروزتان پیروز ...

 

 

 

هوا هوای بهار است و باده باده ی ناب,

به خنده خنده بنوشید, جرعه جرعه شراب ...

در این پیاله ندانم چه ریختی, ای دوست,

که خوش به جان هم افتاده اند آتش و آب ...

 

 

 

 

اهورامزدا می گوید:

"هرکه نوروز جشن به پا کند و به خرمی پیوندد تا نوروز دیگر عمر در شادی و خرمی گذراند..."

 

 

                                                          Happy New Year

     

همگی عیدتون مبارک ...  ,

با آرزوي 12 ماه شادي, 52 هفته خنده, 365 روز سلامتي, 8760ساعت عشق, 525600دقيقه برکت و 315300 ثانيه دوستي ...

 

 

 

  • میدونم عکس ها زیاد شدن ... ولی دیدم خوشگلن ... از همشون خوشم اومد گفتم بذارم این جا ...  اینم آخریش ... باحاله !

 

هه !!

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386ساعت 1:39 توسط سها |
اردو ! ...
سلام سلام !

بیب بیب ! برین کنار ! من اومدم !

خوبین که ؟!!  منم خوبم خدا را شکر ... !

جاتون خالی امد بردنمون بعد از مدت مدیدی (همین میگن آیا ؟!! ) اردو باغ ! ... با این که خیلی از بچه ها نیومدن ولی بازم کلی خوش گذشت ... جای اونام خالی !  (اصلا هم خالی نبود ! میخواستن بیان!)

از همون اولم که سوژه واسه خنده پیدا شد ...

اول یه ماشین اومد و تعدادی از بچه ها با اون رفتن باغ ... ما گفتیم حالا با ماشین بعدی میریم ! بعدی هم که اومد دیدیم حوصلمون نمیشه سوار شیم گفتیم حالا با بعدی میریم ...

خلاصه که یه چندین مین زیادی صبر کردیم تا آخرین ماشین بیاد !  دیدیم نه بابا ! انگار نه انگار ! دیگه ماشین نیومد ! تصمیم گرفتین زیلومون رو پهن کنیم کف کوچه و بشینیم روش تا ماشین بعدی بیاد !!

بنده هم پیشنهاد دادم که چیپس و کرانچی و مانچی و پفک و از این جور چیزامون رو بیاریم بیرون و همون کف کوچه اردو رو برگذار کنیم چون از ماشین اصلا و ابدا خبری نبود که نبود !

همین جوری نشسته بودیم کف کوچه چندتا موتوری رد شدن ! بعد یکیشون بلند با خنده گفت یه کاسه کم دارن فقط ! این ناظم مام به جای این که بگه پاشین از اون وسط ... زشته ! خوشال خوشال اومد گفت منظورش رو فهمیدین ؟! یعنی مثله گداها شدین این جوری نشستین کف کوچه ..! اومدم بگم اجازه شما این هوش و ذکاوت رو از کجا آوردینا ...

بعد از چند مینی همون موتوری دوباره رد شد ... این دفعه ۲ تا سکه ی ۲۵ تومنی انداخت جلومون ...

مام دیگه واقعا خجالت زده شدیم و در حالی که داشتیم از خنده هم می ترکیدیم به کار زشت خودمون پایان دادیم و بلند شدیم !

خلاصه که بلاخره ماشین اومد و همگی به سمتش حمله ور شده و با شعف فراوان پریدیم داخل !

تو راهم یه مشت طبق معمول چرت و پرت گفتیم و سر و صدا و شعر و دست و و و ...

رسیدیم باغ , اولین کاری که این دوستان عزیز و محترم کردن , به طور ناگهانی خالی کردن یه بطری پر آب رو من بینوا بود ! .. آخه بگو نامردا ! شما که میدونین من از خیس شدن متنفرم ... آخه چرا ؟! چرا این کارو کردین ؟! چرا با من ؟! خدااااااااااااا  ...

در آن هنگام بنده شباهت بسیار بسیار زیادی با موش آب کشیده پیدا کرده بودم طوری که اصلا قابل تشخیص نبود که من موشم؟! یا موشه منه؟! یا من منم؟! یا موشه موشه؟! و هزاران مدل دیگر !!

خوبه حالا من شب قبلشم تو وب نگار گفته بودم که به شدت از خیس شدن متنفرم و حاضرم سر تا پا سفید و گچی بشم و آب ریخته نشه روما ... ! آهٍ همین نگار منو گرفت ! همون فرداش این بلای آسمانی نازل شد ! واقعا هم که آسمانی بود ! آخه در حالی که بنده نشسته بودم و سرم پایین بود و در حال ور رفتن با موبایل عزیز بودم و اس ام اس بازی میکردم از بالا با مسافتی چند اون همه آب بی زبون رو روی بنده خالی کرده و این امر زشت و رکیک رو به انجام رسوندن ! الحق که خیلی کارشون پر کیفیت بود ! مثله دوش حمام عمل کردن ! بعدم چی ؟! وایسادن هر هر و تر تر خندیدن ! خیلیییی نامردین واقعا !!

حالا این هیچی ! گوشی خوشگلم کلی آب رفت توش ! منم که حسااااااااااااس ! شروع کردم به داد و بیداد کردن و غر غر کردن ! آخه هم اعصابم به خاط خیس شدنم خرد بود هم واسه گوشیم ...

یه چند بار گوشی رو خاموش روشن کردم که مثلا قروقاطی شده بود درست شه ... دیدم نه بابا ! بد ترم شد ! تا جایی که اصلا روشن نمیشد دیگه ! و من هم چنان عصبانی ...

حالا باز خدا را شکر که دیگه آب توی Mp3 م نرفت که کنار دستم بود ... وگرنه خون به پا میکردم دیگه !

البته Mp3 جونم هم قبلا طعم یه عالمه آب مشتی رو چشیده بود ! موقعی که از طرف مدرسه بردنمون استهبان از دست خاطره افتاد تو آبشار و عزیز دلم تا میتونست آب خورد و سیراب شد دیگه ... اونم یه چند ساعتی روشن نمیشد !  ولی از اونجایی که جون سگ داره دوباره راه افتاد قربونش برم الهی !

خلاصه میگفتم ... موبایلم که هر کاریش کردم روشن نشد ! منم با پیشنهاد دوستان بی خیالش شدم دیگه ! انداختمش تو کیفم و تصمیم گرفتم بهش فکر نکنم و غصه نخورم چون اردو بهم زهر میشد !

موقع ناهار بود دیگه ! مام که شکر خدا همیشه گشنه انگار قحطی زده ها بودیم ! واسه ناهار هم من و ساره نفری یه هات داگ سفارش داده بودیم و یه دونه پیتزا شریکی واسه دوتامون ! خاطره هم واسه خودش و شقایق پلو مرغ آورده بود و یه دونه پیتزام سفارش داده بودن واسه خودشون دو تا ! جالب این جاست که یه چند مینی شقایق رفت آب بخوره و برگرده که وقتی برگشت ناگهان متوجه شد که اون پیتزای شریکیش به طور کامل خورده شده و فقط یه تیکه ازش مونده که همون لحظه اون یه تیکه هم یکی از بچه ها که باهاش رو در وایسی داشت برداشت که بخوره ! آقا شقایق میگین داشت میترکید از خشم !  چقدر طفلکی خوشحال بود که میخواد پیتزا بخوره و چقدر نقشه کشیده بود که اون نصفه ی دیگه مال خاطره رو هم بالا بکشه ! آی قیافش دیدنی بود اون لحظه که نگووو ... ! مام طبق معمول از خنده در حال ترکیدن بودیم !!

تازه دیروز تولد ندا هم بود ... کیک اینا رو آورده بود تو باغ که همونجا تولد بگیره و بچه هام بهش کادو بدن و بزن و برقص و ...

واااااااااااای ! نمیدونین چقدر کیکش خوشمزه بود ! به به ! از اون باکلاساش بودا ... دلتون بسوزه !

بعد از خوردن کیک بروبچایی که موبایل و Mp3 و اینا داشتن آهنگ گذاشتن و یه تعدادی هم شروع کردن به رقصیدن ! من و سمیرا هم که اون وسط طبق معمول مسخره بازی در میاوردیم همش و جولون مینداختیم !! از اون رقصای بندری و مادر شوئری و ... !!!

بعد که دیگه یکم خسته شدیم پاشدیم بریم اولای باغ آب بخوریم ... یه هو یه موتور دیدیم اون جا پارک شده ! منم که مشتاق ! پریدم روش ! البته بچه ها اذیت می کردن و هی با پا میزدن توش که منو بندازن و منم ممکن بود هر لحظه با مخچه پهن شم کف زمین ! ولی بنده به هیچ عنوان کم نیاوردم و هم چنان نشستم و مقاومت ورزدیم ! ...

خلاصه که کلی جوگیر بودم که رو موتور نشستم و بچه ها اومدن با دوربیناشون با حالت های مختلف کلی عکس ازم گرفتن ! منم که مو کوتاه ! این شقیقه ها رو کشیدم تو صورت و مو هامو سیخ سیخی کردم و خشن طور نشون دادم که تو عکسا باحال شه !

چی کار کنیم دیگه ؟! دلمون به همین چیزا خوشه ! ما که مثه مردم عشقی چیزی نداریم که دلمون به اون خوش باشه ! اگه دلمون رو به همین موتور اینا خوش کنیم !

بعدم رفتیم یه چند جا دیگه که خوشگل بود با موبایل شقایق یه مشت عکس گرفتیم که سمیرا جون هم بیشتر زحمت گرفتنش رو کشید و چقدر سر همین عکسا و مسخره بازیا خندیدیم ... عجب عکسای دیدنی و تاریخیی شدنا ... !

بعدش دوباره یه آهنگ بندری گذاشتیم و من و سمیرا شروع کردیم دیوونه بازی و بندری رقصیدن و ...

آقا یه لحظه رومونو کردیم اون ور دیدیم ۱۰ , 15 تایی از کلاس اولی ها وایسادن دارن نگامون میکنن ! فک کردن از تیمارستان فرار کردیم ! من و سمیرا واقعا اون لحظه با تمام وجود خجالت کشیدیم ! هر چی باشه ما جز بزرگای مدرسه ایم نا سلامتی ! الکی نیست که وایسیم جلو یه مشت بچه فسقلی از این حرکاتا در آریم که! مام که نافرم با شخصیت و سنگین و با وقار و ... متانت از سر و کولمون میباره !

چه پرروام بودنا !  وایسادن واسه ما دست زدن و سوت زدن و ... هی هم میگفتن عب نداره ... راحت باشین ... ادامه بدین ...  عجبا !

بعد از دقایقی هم که ماشین دوباره اومد که ما رو برگردونه مدرسه ...

وقتیم که بابا اومد دنبالم که دیگه بریم خونه , شکوفه و ساره هم با ما اومدن یه نوار مال عهد بوق گذاشتم واسشون عتیقه ! خوراک خنده  که حال کنن حسابی دیگه خوش بگذره بهشون ... چه این خوانندهه خوشال بودااا ... !

یه تیکه میخوند وسطش هی میگفت :

"حالا سنار بده آش ... بی همین خیال باش ... "

خلاصه که روز خوبی بود ... خیلی خوش گذشت ... جای تک تکتونم خالی ...

  • یادم بیارین حتما یه پست رو به گوشیم و شکلش و ظاهرش و خصوصیاتش و ... اختصاص بدم ! ...
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386ساعت 22:22 توسط سها |
بعضی وقتا از همه بدم میاد..مثله الان!و دوست دارم هر چی دلم خوست بد و بیراه بگم..مثله الان!
 

خیلی بدم میاد از آدمایی که یه سر سوزنم معرفت حالیشون نمیشه ... !

آدمایی که اگه یه روز بحث معرفت و دوستی و ... بیاد وسط خودشون رو از همه بیشتر با این صفات میشناسن و میخوان هر طوری شده با زور به همه بقبولونن که یعنی ما هم آره .. !!!

کسایی که اگه ۲ ماهم بهشون یه زنگ نزنی انگار که نه انگار ... یه زحمت به خودشون نمیدن یه حالی ازت بپرسن ! فقط تو باید بزنگی ... خبر بگیری ... حالشون رو بپرسی ... وگرنه .. !!

کسایی که به خیال خودشون دوستتن ... اونم دوستای صمیمیت !

کسایی که توی غم و غصه هات که هیچی ... حتی توی شادیاتم حاضر نیستن باهات شریک بشن !

آره ! شایدم وقتشو ندارن ! بیکار نیستن که ! وقتشونو واسه یکی دیگه صرف می کنن !  هر کدوم یکی رو به اسم عشقشون واسه خودشون پیدا کردن و دیگه بی خیال بقیه شدن ! فقط اون ... دوستای دیگه به چه دردی میخورن !؟ اونا مال قبلنان ... !  حالا دیگه فرق میکنه ... یکی اومده که هزار برابر اون دوستا ارزش داره ...

همه دو تا دوتا شدن ! وقتی فکر میکنم میگم واقعا چقدر کثیفن ! چقدر نامردن ! چقدر بی معرفتن ! چقدر سادن ...

 

احساس میکنم این دوستا از هزار تا دشمن برام بدترن ... آدمای پستی شدن ... این جوری نبودن ... حداقل تا ۳سال پیش ... آدمایی که به نظرم تا چند وقت دیگه حتی حاضر هستن به خاطر این عشق و علاقشون هر کاری بکنن و هر پیشنهادی رو بپذیرن !! و از دست من هیچ کاری بر نمیاد ...

جالبه که هر کدوم پشت سر اون یکی میشینه کلی غیبت میکنه که این جوریه اون جوریه ... این کارو کرده .. اون کارو کرده ... این جا رفته ... اون جا اومده و همین حرفا ... ولی خودش روی اون طرفو با کاراش سفید میکنه ... ! خجالتم خوب چیزیه والا !!!

من نمی خوام با این جور آدما دوست باشم ... نمیخوام منم بشم مثله خودشون ... نمیخوام منم ... !

اینا از هر غریبه ای برام غریب ترن ! خودشونم نمیدونن چشونه ! یه روز تو مدرسه با یکی میشن دوست صمیمی .. فرداش میرن با یکی دیگه پشت سر نفر قبلی تا میتونن ازش بد میگن و غیبتش میکنن و ... دوباره فرداش با یکی دیگه دوست جون جونی ... آخرشم باز برمیگردن با همون دوست اولی ولی بازم ... !

ااااااااااااااااااااه ! آدم حالش بهم میخوره ... دلش میخواد بالا بیاره!

دلم خیلی پره ... باور کنین دارم میترکم !

بدم میاد از این ابراز احساسات الکی ... چقدر دروغ آخه !؟ بسه دیگه ... خسته نمیشین !؟!!!

بعضی وقتا میگم به درک ! منم مثله خودشون ! اصلا مهم نیست ... ولی اونا سرشون با یکی گرمه که از بقیه غافلن !

من چی !؟ من که با فرد خاصی نیستم باید چی کار کنم اونوقت !؟!!! منم برم عاشق بشم !؟ اگه عاشقی اینه میخوام ۱۰۰ سال نشم ... ! ارزونی خودشون !

من نمیگم دوست داشتن و عشق بده ... ولی یکم عقل و شعورم کنارش باشه بد نیست ... نه این جینگیلک بازیای ۱۶ ۱۷ سالگی !! آخرشم از این کارا پشیمون میشن که دیگه خیلی دیره..!

واقعا من خیلی این روزا تنهام ... خیلی...  دلم گرفته ...

سالم ترین و یه جورایی عاقل ترین دوستی که تا حالا داشتم نیلوفر بوده ... هرچند اونم گاهی وقتا بی معرفت میشه ... ولی اقلا از این نظر مطمئنم که با کسی نیست و میدونم که بی معرفتی اون از سر این خوش گذرونیای زود گذر و الکی نیست ..

اگه بعضی وقتا مثله الان ناراحت و عصبانی و ... میشدم و دلم میخواست خالی بشم یه مشت واسه نیلوفر غر غر میکردم و راحت میشدم ...

کلا اگه حرفی چیزی داشتم به نیلوفر می گفتم نه بقیه !...

ولی الان دیگه همین یه دونهه هم که دلم خوش بود یه چند روز دیگه داره از این جا میره ... صمیمی ترین و واقعی ترین دوستم !

نمیدونم دیگه از این به بعد با کدومشون میتونم این جوری باشم !؟ میدونم هیچ کدوم ! چون قبولشون ندارم ... با این اخلاقای ... هر کدومشون یه مدلین !!

دوری نیلوفر واقعا برام سخته ... دلم خیلی براش تنگ میشه ... دوسش دارم ... همون اندازه که الان از بقیه بدم میاد !!

میدونم با رفتن نیلوفر خیلی خیلی بیشتر از الان تنها میشم ...

تازه فهمیدم که هیچ کدوم از این دور و وریام به درد نمیخورن ... اینا کسایی هستن که آدمو فقط وقتی که بهش نیاز دارن میخوان ... حالام میخوانت که بشی وسیله واسه رسیدن به عشق خودشون ! یا بشینن واست از خاطره های دو نفریشون برات تعریف کنن و خودشونم هی ذوق کنن ! میترسم از این همه ذوق , ذوق مرگ بشن آخر !!

اصلا آدم بی معرفتی نیستم ! خیلی هم با معرفتم و این چیزا حالیم میشه ! اینو خودم تنها نمیگم ... بارها شده که خودشونم بگن.. ولی یه مدتیه فهمیدم که باید مثله خودشون بود ... ته بی معرفتا !!! اصلا هم مهم نیست دیگه ... بذار بگن منم بی معرفتم ! چی میشه مگه !؟!!!

.

.

.

.

.

بعدم ! فکر نمیکنم اصلا ارزش این اشکا و گریه ها رو داشته باشن ... !

آره ! میدونم ! ندارن ! ...

 

+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم اسفند 1386ساعت 21:39 توسط سها |
من فکر کنم الان باید سر جلسه آزمون کانون فرهنگی جناب آقای کاظم قلم چی باشم...!!!
منه بدبخت هر وقت یه خالی میبندم و دروغ میگم ۲ ساعت نمیشه بعدش همون بلا سرم میاد !!

الان براتون توضیح میدم که بفهمین !

چند هفته پیش بود ... یه روز بود که فرداش کلی کار داشتیم و منم هچ کدومشون رو انجام نداده بودم ... تازه امتحانم داشتم یه عالمه ... منم که هیچی نخونده بودم ... ۱۰۰٪ یا صفر میگرفتم یا منفیه ...

 تصمیم گرفتم که فردا مدرسه نرم ...   بعدم از اون جایی که مامان بنده روی این مسائل خیلی حساس تشریف دارن مطمون بودم که با این بنده ی حقیر مخالفت کرده و اینجانب را به زور هم که شده روانه ی مدرسه میکنه ...   به این علت بودن که نقشه ای ریخته کردم و ...

با یه حالت زار و خسته و کوفته و درمانده و ... مثله این خدا زده ها رفتم پیش مامان گفتم وای خیلی حالم بده ... فکر کنم سرما خوردم ... گلوم به شدت درد می کنه ... یه مین سردمه یه مین گرممه ... تب دارم .. و و و ...

خلاصه کلی فیلم بازی کردم تا صبح که مامان باور کنه و خوشبختانه اونم باور کرد..

چشمتون روز بد نبینه ! صبح که پا شدم دیدم تمام اون حالتای دیشبی که فیلم بود سرم اومد ...

داشتم میمردم از گلو درد ... یه سرمایی خوردم که... وقتیم روزای بعد رفتم مدرسه همه ی بچه ها رو مریض کردم !  به من چه !؟ حقشون بود اصلا ! ...

خلاصه این گذشت ...

دوباره یه ۱ هفته پیش مدرسه کلی کار داشتیم و از این حرفا ... منم که گذاشته بودم همشو شب انجام بدم ... از شانسم این دفعه به طور اتفاقی یه مشکلی پیش اومد که تا آخر شب گیر بودم ...

اگه هم به مامان میگفتم میگفت واسه چی میذاری واسه روز و ساعت و دقیقه آخر !؟ شاید آدم یه مشکلی واسش پیش اومدی ... حقته ! باید زودتر میخوندی و حتما هم فردا باید بری ...

ای خدااااااااااااااا چه گیری افتادیما !

باور کنین هیچ چاره ی دیگه ای نبود جر این که دوباره این بنده ی حقیر خودش رو به مریضی بزنه و نره مدرسه !!

خلاصه .. خودمو این دفعه زدم به دل درد که مثله اون دفعه نباشه و ضایع نشه ..

با همون ترفندای (درست نوشتم آیا!؟ ) دفعه پیش مامان رو گول زده و گفتم اگه حالم این جوری باشه به هیچ عنوان فردا نمیتونم برم مدرسه ...

بازم چشمتتون روز بد نبینه ...

تا ۳ نصفه شب که فیلم بازی میکردم ... ۳:۰۱ شد فیلممون شد واقعیت!!

یک دل دردیییییییییییی گرفتممممممممم ... !!!

روم به دیوار , گلاب به روتون هرچی دیشبش و دیروزش و پریروزش و پیش پریروزش و هفته ی قبلش و ماه قبل تری و سال پیشین (یه کوچولو این قسمتای آخر مبالغه شد دیگه! ) خورده بودم آوردم بالا ! ...

دل و معده و کبد و کلیه و تمام اعضای بدنم اومد تو حلقومم , جونم بالا اومداااااا....

اینم از این ...

همون طور که میدونین بدبختانه تا ۳ نشه بازی نشه !

اینم گذشت تا دیشب !

میخواستم برنامه ریزی کنم که نرم واسه آزمون کانون فرهنگی ... چون واقعا نه حوصلش داشتم نه خونده بودم واسه آزمونه نه حال داشتم که ۷ صبح پاشم برم و هزار و یک دلیل غیر موجه دیگه!!!

اومدم خودمو بزنم به سرما خوردگی ...  دیدم هوا که دیگه اون قدر سرد نیست مثله اون دفعه ... ضایع میشه !  بعدم اون دفعه به حقیقت پیوست و تا یه هفته درگیر سرماخوردگی بودم ... از اون جاییم که اصلا حوصله دوا دکتر و آمپول و اینا نداشتم و هیچ علاقه ای نداشتم که جناب سرما جان تشریف بیارن از خیر این یکی گذشتم ...

رفتم سراغ دل درد !  دیدم اونم که دفعه ی پیش بود و بسی تابلو میباشد !  تازه اون دفعه به مرگ خودم راضی شدم !  به ... خوردن افتادم !  نمیخواد ! این یکیم خوب نیست ... از خیرش میگذرم !

پس از دقایقی فکر , گفتم میگم فردا یه امتحان خیلی سخت داریم اگه بریم کانون تا ظهر کلی از وقتمون رو میگیره با بچه ها قرار شده هیچ کدوممون نریم ...  مام که همه درس خوووون ... !!!

ولی میدونستم که مامان میگه تو به بقیه چی کار داری ؟! باید بری ... تا فردام کلی وقته و ...

گفتم یه مریضی کوچولوام بذارم کنارش بد نیست ! یه سر دردی چیزی ... !

با کلی نیرنگ رفتم پیش مامان و نقشه رو اجرا کردم !

گفتم با وجود امتحان فردا و این سر درد شدید من اگه بخوام صبح زود پاشم و تا ظهر برم اون جا حتما سرم بد تر میشه و اصلا تا آخر شب دیگه نمیتونم بخونم ...

فکر کنم مامان فهمید دیگه !  بد نگام کرد!  آخه چندبار مگه میشه از زیر کار , اونم همش همین شکلی در رفت!؟!

خلاصه نرفتم و شب که خوابیدم میدونستم که ۹۹٪ صبح سر درد دارم !!  بببببله ! وقتی پاشدم احساس سردرد و سر گیجه اینا داشتم !  و هزاران بار به خودم گفتم غلط کردم ... آخرین دفعه بود ... بمیرمم دیگه از این خالیا نمیبنده ... غلط کردم بابااااااااا غلط !!! 

البته الان یه خورده بهترم و چون حوصلم سر رفته بودم اومدم بنویسم و تو نت بگردم و ...

نمیدونم ! شایدم اینام تلقینه زیادیه دیگه ... ولی به هر حال !

دوستان عزیز دروغ و خالی بندی و فریب و نیرنگ خیلی خیلی کار زشت و بدیه(نیرنگ میکینی؟!) آدم وقتی میتونه راست بگه واسه چی دروغ ؟! (خب اگه راست میگفتم مامان میگفت برو دیگه!!!) دروغ گو دشمن خداست ... هرکی دروغ بگه میره تو جهنم .. اونجا تو آتیش جهنم میسوزه .. جزغاله میشه ... سیاه و زشت میشه ..

من نمیخوام دروغ بگم دیگه !  هیچ وقت !البته اگه گاهی اوقات خیلی دیگه لازم شد فقط مصلحتی ! شمام نگینا دیگه باشه !؟

و در آخر :

خدایا به خاطر همه ی این کار های زشت مرا ببخش و بیامرز ... آمین یا رب العالمین !

 

+ نوشته شده در جمعه سوم اسفند 1386ساعت 10:19 توسط سها |