امروز 28 ام بهمن ماه 1386 ... تولد آبجی بنده سلما خانم گل می باشد ... ![]()
![]()
همون طور که مشاهده کردین تولد بنده 26 ام بهمن و خواهر بنده 28ام میباشد ... و 27ام بهترین روز میشه واسه تولد گرفتن برای دوتامون ...
ولی مساله این جاست کیه که حالا بخواد واسه ما دو تا تولد بگیره !؟!؟ ![]()
حالا اون هیچی ! بزرگه دیگه ! من چی !؟ اصلا منو درک نمیکنن اینا !
حالا وقتی رفتم تریاکی و حشیشی و هروئینی و شیشه ای و کیریستالی و سنگی و چوبی و ... شدم میفهمین همتون !!! ... ![]()
![]()
بله عرض می کردم ... ![]()
ایشون هم 25 رو تموم کردن و به سوی 26 رونده (یا روانه!؟) شدن ... ![]()
سلما "جان" (نه بابا!؟ از کی تا حالا !؟
) ایشاا... همیشه تو زندگیت موفق و پیروز و سلامت و شاداب و خندون و از اینا ... باشی ...
و خدا بهت عمر با عزت بده خواهر ! ![]()
بازم "تولدت مبارک " کلییییییی... ![]()
و یه تولد دیگه :
همین امرور تولد تانی جون هم هست ...
تانی خانم جون تولد تو هم خیلی مبارک ... ![]()
![]()
ایشاا... همیشه موفق باشی و در کنار آقا نیما زندگی خوب و خوش و سالم و آروم و اینا ... داشته باشین ... ![]()
"تولدت مبارک" دوباره ...
کوچولو و کچل
حتی صداهامون هم شبیه به همدیگه است
با اولین گریه بازی شروع میشه
هی بزرگ می شیم
بزرگ و بزرگتر
اونقدر بزرگ که یادمون میره
یه روز کوچولو بودیم
دیگه هیچ چیزیمون شبیه به هم نیست
حتی صداهامون
گاهی با هم می خندیم
گاهی به هم!
اینجا دیگه بازی به نیمه رسیده ...
واسه بردن بازی
روی نیمه ی دوم نمی شه خیلی حساب کرد
گاهی باید برای بردن بازی
بین دو نیمه
دوباره متولد شد!
یک سال دیگه گذشت...
یکی میگه یک سال دیگه بیهوده گذشت...
یکی میگه یک سال بزرگتر شدم...
یکی میگه یک سال پیرتر شدم...
یکی میگه یک سال دیگه تجربه کسب کردم...
یکی میگه یک سال به مرگ نزدیک تر شدم...
یکی هم اصلا براش مهم نیست و هیچی نمیگه... ! "
۵
۴
۳
۲
۱
...
اینم از آخرین لحظه های ۱۷ سالگی ...
لحظه هایی که هیچ وقت دیگه بر نمیگردن ...
لحظه هایی که همشون شدن خاطره ...
تموم شد !
خداحافظ ۱۷ سالگی ...
و سلام ۱۸ سالگی ...
یه احساسی الان دارم ... نمیدونم !
اشک تو چشمام جمع شده ... دلم گرفته ...
ناراحتم از این که ۱ سال دیگه هم گذشت ...
از این که زمان خیلی زود داره میگذره و قدرش رو نمیدونم...
الان تک تک اتفاقای پارسال داره یادم میاد ...
با همه ی خوبیا و بدیاش ... همه ی آسونیا و سختیاش ... همه ی خنده ها و گریه هاش ...
منم یک سال بزرگتر شدم ... یکسالی که نمی دونم توش واقعا تونستم « بزرگ » بشم یا نه ؟ ... تونستم با مشکلات خودم کنار بیام ؟ ... تونستم همونی باشم که هستم ؟ ... تونستم بعضی از عیب هام رو برطرف کنم ؟ ... تونستم کسی رو نرنجونم ؟ ... تونستم دل کسی رو شاد کنم ؟ ...
نمی دونم ... باید فکر کنم ... شاید اونجوری که می خواستم باشم نبودم.... هرچند مشتاق نیستم که بزرگ شم ولی شدم... اونم خیلی سریع ...
و امسال نیز بگذرد ...
1 سال و
12 ماه و
52 هفته و
365 روز و
8760 ساعت و
525600 دقیقه و
31536000 ثانیه و...
تا پایان ۱۸ سالگی و آغاز ۱۹ سالگی ...
" تولدم مبارک ... " ![]()
- قبل از هر چیز تولد امام موسی کاظم (ع) رو که همین امروز , روز تولد خودم هست رو به همتون تبریک میگم ...
"امام موسی جون تولدت مبارک کلیییی...
"
- اون تیکه ی اولی رو که توی گیومه گذاشتم نوشته ی من نبود ... یه جایی دیدم خوشم اومد با اجازشون منم گذاشتم این جا ...
- این که بدونم کسی روز تولدمو یادش هست واقعا خوشحالم میکنه ...
و همون تبریکی که روز تولدم بهم بگن باور کنید از هزار تا کادو و ... بیشتر برام ارزش داره ...
خودمم سعی میکنم روز تولد کسایی که واسم عزیزن همیشه یادم بمونه و حتما بهشون تبریک بگم ...
کلی مرسی زیاااااد از همه ی اونایی که یادشون بود و ... 

- یاسمن جونم
دلم خیلی خیلی برات تنگ شده ... خیلی ...
بهترین خاطره ی تولد پارسالم موقعیه که تو بهم تبریک گفتی و ...
دوست دارم ... 

- همین جا از سمیرا خانم گل گلاب
که توی وبش تولدم رو تبریک گفته می تشکرم و خیلی خیلی ممنونم ...
عزیزم ایشاا.. تولد خودت شه منم محبتت رو بتونم جبران کنم ...
باور کن سمیرا جون خیلی خوشحالم کردی ...
احساس خوبی دارم از این که دوستای خوبی مثله تو دارم...
یه عالمه بوس ... 



- همیشه اولین کسی که تولدت رو بهت تبریک میگه برات با بقیه یه کوچولو هم که شده فرق داره ...
امسال اولین نفر داداشی جونم 
بود که به قول خودش تقریبا ۵ ماه پیش "تولدت مبارک" واسه امسالم رو هم گفت ...
مرسی داداشی که یادت بود ...
- امروز تولد مهسا خانم گل هم هست ...
خانم دکتر تولدت مبارک کلیییی...
- ۲۵ ام هم که ولنتاین بود و ۲۹ ام سپندار مذگان ...
این دو روز رو هم به همه ی کسایی که دوست داشتند و دوست دارند و دوست خواهند داشت تبریک میگم ...
و یه جمله که واسم سند شده بود : " ولنتاین و سپندار مذگان سالی یک بار میان و میرن ... و فقط یه بهونن ! تو ... همیشه عاشق باش ! ...
و این که : " امروز را برای بیان احساس به عزیزانت غنیمت بشمار ... شاید فردا احساسی باشد , اما عزیزی نه ... "
بازم تبریک واسه این دو روز ...
- یه چندتا تولد دیگه هم تو این چند روز آینده هست که همون روزای خودشون میام تبریک میگم..
و در آخر , یه توصیه یا دعا یا شایدم آرزو , ...
:
" آدم هایی هستند که روز تولد یا شب تولد ندارند ... هر روز از آمدن خود شادند و فقط به روز تولد خود بسنده نمیکنند ... امیدوارم تو هم از همان ها باشی ... " ![]()
در شهری که من به دنیا آمدم زنی با دخترش زندگی می کرد و هر دو در خواب راه می رفتند...
یک شب که خاموشی جهان را فرا گرفته بود , آن زن و دخترش که در خواب راه می رفتند , در باغ مه گرفته شان به هم رسیدند ...
مادر به سخن درآمد و گفت : " تویی , تو , دشمن من ! تویی که جوانی مرا تباه کردی و زندگی ات را بر ویرانه های زندگی من ساختی ! کاش می توانستم تو را بکشم ! ... "
پس دختر به سخن درآمد و گفت : " ای زن منفور و خودخواه و پیر ! که راه آزادی را بر من بسته ای !
که می خواهی زندگی من پژواکی از زندگی بی رنگ خودت باشد ! ای کاش می مردی ! "
در آن لحظه خروسی خواند و هر دو از خواب پریدند !
مادر با مهربانی گفت : " تویی , عزیزم ؟! "
و دختر با مهربانی پاسخ داد : " بله , مادر جان ! "
... ! ![]()
" جبران خلیل جبران "
در فراق آن که رفت ...
در عزای آن که بود ...
مهشید جون فوت مادربزرگت رو بهت تسلیت میگم ... ![]()
یادشون گرامی , روحشون شاد ... ![]()