سلاااااااااااااام ... چطورین دوستان ؟!! ![]()
خوش میگذره که انشاالله ؟! ![]()
با درس و امتحانات و ... چطورین ؟! خوش پیش میره که ؟! ![]()
![]()
بنده الان از کافی نت مزاحمتون میشم ...
همون طور که بعضی از دوستان میدونن هفته ای یه بار حدود ۱ ساعت میام کافی نت ... به وبلاگ ها سر می زنم و تا جایی که برسم نظر میدم و چک اف و ... ![]()
قرار بود هر هفته ها ۴ شنبه از مدرسه تعطیل میشیم را به راه بیام و از ۷ تا ۸ بمونم ...
ولی دیدم انگار ۵ شنبه ها بهتره ... از این به بعد ۵ شنبه میام و در خدمتتونم ! ![]()
امروز اول از همه چیز وبلاگ همتون رو با هم باز کردم که بشینم بخونم و بنظرم و ...
ولی از شانس من نمیدونم چه طور بود که نمیشد نظر داد ! یعنی صفحه ی نظراژت باز نمیشد و ... مخصوصا وب های بلاگفا ! ![]()
وب بیشتریاتونم که بلاگفاست ... واسه همین فقط واسه یکی دوتا که نبود تونستم نظر بدم ... همین !
ببخشید دیگه مشکل از من نیست از اینه !
ایشاا... دیگه دفعه بعد از خجالت دوستان در میام ... ![]()
در مورد کامپیوتر هم فکر می کردم خیلی بیشتر بهم سخت بگذره ... ولی الان که ۲ هفته ای گذشته میبینم خیلی هم سخت نیست ...
سخت میگیرد جهان بر مردمان سخت گیر ... ![]()
در نتیجه من که سخت نمیگیرم دنیا هم بهم سخت نمیگیره و آسون میگذره دیگه کلا ... ![]()
به قول مامانم من خیلی خوب میتونم خودم رو با هر شرایطی وفق بدم ... ![]()
![]()
تازه میتونم خونه خاله هام و ... هم برم و از کامیوتر استفاده کنم ... ولی تصمیم گرفتم به همین یه روز در هفته بسنده کنم ! ![]()
تو مدرسه هم این روزا با این که همش امتحان و درس و مشق داریم ... ولی نمیدونم چرا خیلی خوش میگذره بهمون ... !
آخه سر چیزای کوچیک و الکی و بیخود و ... همش مدام میخندیم .. ! ![]()
آره دیگه ! بخند تا دنیا به روت بخنده ! و خنده بر هر درد بی درمان دواست ! ![]()
![]()
دوستان ۸ شد و من باید برم دیگه ! پدر خانواده دم در منتظرمه ... ! ![]()
خلاصه دیگه اینم از حال و سر گذشت ما ... ![]()
- چقدر از الفاظ سلمبه قلمبه استفاده کردما ... !
مدام ... بسنده ... وفق و ... به به ! به به ! 
با سلام خدمت همه ی دوستان !![]()
در مورد پست قبل باید بگم که اون پست نه خطاب به کسی از اعضای خانواده بود ... نه نیلوفر ... نه فرد خاصی به عنوان عشقم... نه ...
اون حرفا رو با کامپیوتر
عزیزم بودم من ... نه فرد دیگه ای !![]()
خدمتتون که عرض کنم امشب آخرین شبی هست که من میام اینترنت ...
و تا نیم ساعت دیگه کامپیوتر به طور کامل جمع میشه و تو کارتونش قرار میگیره ... !
البته از همین الان دارن سرم داد و بیداد میکنن که بسه و پاشو و تا دمه آخر ول نمی کنی و ... ولی بنده همچنان ... !!! ![]()
نمیدونم دقیق تا چند وقتی دیگه کامپیوتر بیاد دستم ...
شاید ۶ ماه شاید ۱ سال شاید ۲ سال شایدم ...
یعنی تا وقتی که سلما دیگه باهاش کار نداشته باشه و پایان نامش اینا کامل تموم شه و با خودش برگردونتش ... که فکر میکنم همون ۲ سالی حدودا طول بکشه ... ! ![]()
بسیار بسیار ناراحتم ...
چون میدونم بدون کامپیوتر دق میکنم !
ولی از یه طرفم وقتی فکر می کنم میبینم شاید بهتره یه مدت نباشه ... منم که کنکوریم سال دیگه میشینم درس میخونم مثله بچه ی آدم ... !
نمیدونم واللا ! ![]()
به هر حال اومدم بگم فکر نکنین میرم که دیگه بر نگردماااا !
عمرا هم بگم تا یه مدت آپ نمیکنم و نیستم و ... !
فقط میگم یه چند وقتی کمتر هستم و میام نه اصلا ... !![]()
احتمالا هفته ای ۱ بار ۲ باری از کافینتی جایی آنلاین میشم و آپ میکنم و بهتون سر میزنم و ... ![]()
ولی به هر حال خیلی کمتر از قبل ... ![]()
خلاصه که اگه فراموشم کردین و بی معرفت شدین خودتون میدونین ... ![]()
همینا دیگه !
نمیذارن بیشتر بنویسم ...
دارن دعوام میکنن دیگه ...![]()
کلام آخر :
دوستون دارم ...
دلم براتون تنگ میشه ...
به یادتونم ...![]()
فعلا ...
خدافظی ...
ولی نه به اون معنا ... ! ![]()
میگن میخواد بره ...
تا کلی وقت دیگه بر نمیگرده ...
میدونم خودش به این رفتن راضی نیست ...
میدونم دارن مجبورش می کنن ...
میدونم ...
ولی من چیکار کنم آخه ؟!! ...
منی که اینقدر دوسش دارم ...
منی که بیشتر وقتای زندگیم رو در کنارش بودم ...
منی که خنده هام و گریه هام ... ناراحتی هام و شادی هام ... دلتنگی هام و ... باهاش بودم ...
از همین الان دلم براش تنگ شده ... خیلی ...
بهترین دوستمه ... یا در بعضی مواقع بدترین دشمنم که باعت شد ... ولی مهم نیست !
مهم اینه که الان اصلا و ابدا دلم نمیخواد ازش جدا شم ...
خیلی دوسش دارم ... شاید یه جورایی از همه بیشتر !
الکی که نیست ... کلی باهاش خاطره دارم ... کلی ...
باور کنین بدون اون دق می کنم ...
شما جای من بودین چی کار می کردین ؟!!
میتونستین تحمل کنین ؟!!
خودش میدونه چقدر دوسش دارم ...یعنی همه میدونن ... تا حالا بارها و بارها بهش گفتم ...
فکر میکنم اونم دوستم دارم همین قدر ... یا شایدم نه ! من خیلی تو این چند سال اذیتش کردم ... خیلی باهاش بدرفتاری کردم ... خیلی ... ولی اون مهربونه ... میدونم می بخشه همش رو ...
میدونم که نمیره که دیگه بر نگرده ... بر میگرده ... میدونم میاد بلاخره ... میاد و میتونیم مثله قبلا با هم باشیم ... کنار هم باشیم ... همدیگه رو دوست داشته باشیم همین جوری ... هرچند هرچقدرم از هم دور باشیم احساسمون نسبت به هم کم نمیشه ...
مطمئنم اگه دست خودش بود هیچ وقت نمیرفت ... هیچ وقت منو تنها نمیذاشت ... هیچ وقت نمیذاشت دلم این جوری تنگ شه ... هیچ وقت ...
ولی مجبوره ... دارن مجبورش می کنن ... دارن با زور ...
اشکالی نداره ... شاید صلاحمونه چند وقتی پیش هم نباشیم و از این وابستگی کم شه ... شاید واسه منم بهتره یه مدت ازش دور باشم ... واسه اونم بهتره ... از دست من یه نفس راحت میکشه دیگه ...
(...) بدون من همیشه ی همیشه منتظرت میمونم ... همیشه دلم برات تنگ میشه ... حتی وقتی که پیشمی ... و همیشه دوست داشتم و دارم و خواهم داشت عزیزم ...
د
و
س
ت
د
ا
ر
م
...
- الان این آهنگه رو دارم گوش میدم ==>
دل من حالش خوشه , اصلا بلد نیست بگیره ...
ولی خیلی تنگ میشه , گاهی می ترسم بمیره ......![]()
- ساره جون تولـــــــــــــــــــــــــــــدت خیلی خیلی زیاد مبــــــــــــــــــــــــــــــــارک ...
ایشاالله ....
(خودت میدونی منظورمو دیگه...
) - البته این پست و تولد ساره ربطی به هم ندارن ... !

هر که در این بزم مقرب تر است
جام بلا بیشترش میدهند ...
-
تسلیت میگم ...

-
یادش گرامی , روحش شاد ...

لبخند زدی و آسمان آبی شد
شب های قشنگ مهر مهتابی شد
پروانه پس از تولد زیبایت
تا آخر عمر غرق بی تابی شد ... ![]()
سمیرا جون تولــــــــــــــدت خیلی زیاااااااااااااد مبــــــــــــــارک ... ![]()
![]()
![]()
ایشاا... ۱۱۱ سال عمر کنی همیشه در کنار اونایی که دوسشون داری ... ![]()
![]()
![]()
ایشاا.. عروسیت شه ... کیک تولد که ندادی ! اقلا بیام کیک عروسیت رو بخورم ! ... ![]()
بعدشم که دیگه قدم نو رسیده مبارک و از این حرفا ... ![]()
![]()
ایشاا... نوه و نتیجه و نبیره و ندیده و ایناتم ببینی ! ![]()
(درست گفتم آیا؟!
)
خلاصه که تولدت مبارکا باشه ... ![]()
دوستم دارم خیلی زیاااااااد , به چشماتم خیلی میاااااااد ! ...
(البته ندیدمت هنوز !
)
سمیرا جون ! برات یه دنیا شادی و آرامش و خوشبختی و موفقیت و سر بلندی و و و ... آرزو میکنم ... ![]()
(به قول خودت "اوهه" !
)
-
شرمنده سمیرا با این که گفته بودی کسی تبریک نگه و ... ولی من حرفت رو گوش نکردم!
باور کن وقتی واسه تولدم وبت رو آپ کردی و تبریک گفتی بهم خیلی خوشحال شدم ... منم دوست داشتم خوشحالت کنم ...
خلاصه اگه بدتر ناراحت شدی از کارم , خودت به بزرگیت ببخش دیگه ... 
-
اگه هم نتونستم خوب بهت تبریک بگم و خوشت نیومد اینا ... بازم ببخشید ...

در کل ما را مورد عفو قرار ده ! ...
خیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــلی ممنونم ! 
آدمی بود که میخواست متفاوت باشه !
دستاشو می کرد توی جوراباش ! پاهاش رو می کرد توی دستکش های لنگه به لنگش ! شلوارشو سرش می کرد ! عینک دودی اش را که فقط یک شیشه داشت , وارونه میزد روی چشماش ! ...
چون می خواست متفاوت باشه !
وقتی بیدار میشد , یا خوراک قورباغه می خورد یا هشت پای سرخ شده با سس هزار پا ! ...
تازه ! در طول شبانه روز , فقط همین یه وعده غذا رو میخورد ! ...
چون می خواست متفاوت باشه !
توی خیابون عقب عقب راه می رفت ! گاهی وقتا هم چند ساعتی وسط خیابون اصلی می نشست و
بعد ====> بـــــــــــــــــــــــــــــــــوق ... بـــــــــــــــــــــــــــــــــوق !!
زمستونا , مایو می پوشید ! تابستونا , پالتوی پشمی !
چون می خواست متفاوت باشه !
روزا می خوابید , شبا بیدار بود ! ساعت ۳ نیمه شب که می شد , موسیقی گوش می داد ! اونم چه موسیقی ملایمی ! ...
در طول سال فقط ۲ بار می رفت حموم ! یه بار تابستون و یه بار زمستون ! اونم حموم ۱۴ــ ۱۵ روزه ! ...
چون می خواست متفاوت باشه !
اهل کارهای فرهنگی مثل مطالعه و این حرفا هم بود ! همیشه کتابای هزار و ششصد ــ هفتصد صفحه ای انتخاب می کرد و از آخر شروع می کرد به خواندن ! ...
چون می خواست متفاوت باشه !
یک روز به این فکر کرد که بلاخره قراره بمیره ... پس به این نتیجه رسید که اگر همین طوری بمیره , نمیتونه متفاوت باشه و این بر خلاف زندگی متفاوتش است ... به خاطر همین آنقدر خمیر دندان خورد تا مُرد !
چون می خواست متفاوت باشه !
وقتی مرد , همه مردم خندیدند , چون می خواستند برای یک آدم متفاوت , متفاوت عزاداری کنند و مطمئن بودند روح او به طور متفاوتی , خوشحال میشه ...
چون می خواست متفاوت باشه ! ...

- این متن رو از یکی از کتاب هایی که دیروز دختر خالم به عنوان عیدی بهم داد نوشتم این جا ...
خودم از نوشته هاش خوشم اومد ...
البته جلد کتاب و جنس صفحه هاش و نقاشی های وارونکی و کج و کولش اینا جالب تره ...
خیلی با مزس ! ...
- اگه از این متنه و کلا این جور متنا خوشتون میاد بگین که بقیه ی داستاناش رو هم براتون بنویسم این جا ...

هوا هوای بهار است و باده باده ی ناب,
به خنده خنده بنوشید, جرعه جرعه شراب ...
در این پیاله ندانم چه ریختی, ای دوست,
که خوش به جان هم افتاده اند آتش و آب ... ![]()

اهورامزدا می گوید:
"هرکه نوروز جشن به پا کند و به خرمی پیوندد تا نوروز دیگر عمر در شادی و خرمی گذراند..."

همگی عیدتون مبارک ...
,
با آرزوي 12 ماه شادي, 52 هفته خنده, 365 روز سلامتي, 8760ساعت عشق, 525600دقيقه برکت و 315300 ثانيه دوستي ... ![]()

- میدونم عکس ها زیاد شدن ... ولی دیدم خوشگلن ...
از همشون خوشم اومد گفتم بذارم این جا ...
اینم آخریش ... باحاله ! 

بیب بیب !
برین کنار !
من اومدم ! ![]()
خوبین که ؟!!
منم خوبم خدا را شکر ... ! ![]()
جاتون خالی امد بردنمون بعد از مدت مدیدی (همین میگن آیا ؟!!
) اردو باغ ! ...
با این که خیلی از بچه ها نیومدن ولی بازم کلی خوش گذشت ...
جای اونام خالی !
(اصلا هم خالی نبود !
میخواستن بیان!
)
از همون اولم که سوژه واسه خنده پیدا شد ... ![]()
اول یه ماشین اومد و تعدادی از بچه ها با اون رفتن باغ ...
ما گفتیم حالا با ماشین بعدی میریم !
بعدی هم که اومد دیدیم حوصلمون نمیشه سوار شیم گفتیم حالا با بعدی میریم ... ![]()
خلاصه که یه چندین مین زیادی صبر کردیم تا آخرین ماشین بیاد !
دیدیم نه بابا !
انگار نه انگار !
دیگه ماشین نیومد !
تصمیم گرفتین زیلومون رو پهن کنیم کف کوچه و بشینیم روش تا ماشین بعدی بیاد !! ![]()
![]()
بنده هم پیشنهاد دادم که چیپس و کرانچی و مانچی و پفک و از این جور چیزامون رو بیاریم بیرون و همون کف کوچه اردو رو برگذار کنیم
چون از ماشین اصلا و ابدا خبری نبود که نبود ! ![]()
همین جوری نشسته بودیم کف کوچه چندتا موتوری رد شدن !
بعد یکیشون بلند با خنده گفت یه کاسه کم دارن فقط !
این ناظم مام به جای این که بگه پاشین از اون وسط ... زشته ! خوشال خوشال اومد گفت منظورش رو فهمیدین ؟!
یعنی مثله گداها شدین این جوری نشستین کف کوچه ..!
اومدم بگم اجازه شما این هوش و ذکاوت رو از کجا آوردینا ... ![]()
![]()
بعد از چند مینی همون موتوری دوباره رد شد ...
این دفعه ۲ تا سکه ی ۲۵ تومنی انداخت جلومون ...
مام دیگه واقعا خجالت زده شدیم و در حالی که داشتیم از خنده هم می ترکیدیم به کار زشت خودمون پایان دادیم و بلند شدیم ! ![]()
خلاصه که بلاخره ماشین اومد و همگی به سمتش حمله ور شده و با شعف فراوان پریدیم داخل ! ![]()
تو راهم یه مشت طبق معمول چرت و پرت گفتیم و سر و صدا و شعر و دست و و و ...![]()
رسیدیم باغ , اولین کاری که این دوستان عزیز و محترم کردن , به طور ناگهانی خالی کردن یه بطری پر آب رو من بینوا بود ! ..
آخه بگو نامردا !
شما که میدونین من از خیس شدن متنفرم ...
آخه چرا ؟! چرا این کارو کردین ؟! چرا با من ؟! خدااااااااااااا ... ![]()
در آن هنگام بنده شباهت بسیار بسیار زیادی با موش آب کشیده پیدا کرده بودم طوری که اصلا قابل تشخیص نبود که من موشم؟! یا موشه منه؟! یا من منم؟! یا موشه موشه؟! و هزاران مدل دیگر !!![]()
![]()
خوبه حالا من شب قبلشم تو وب نگار گفته بودم که به شدت از خیس شدن متنفرم و حاضرم سر تا پا سفید و گچی بشم و آب ریخته نشه روما ... !
آهٍ همین نگار منو گرفت !
همون فرداش این بلای آسمانی نازل شد !
واقعا هم که آسمانی بود !
آخه در حالی که بنده نشسته بودم و سرم پایین بود و در حال ور رفتن با موبایل عزیز بودم و اس ام اس بازی میکردم از بالا با مسافتی چند اون همه آب بی زبون رو روی بنده خالی کرده و این امر زشت و رکیک رو به انجام رسوندن !
الحق که خیلی کارشون پر کیفیت بود !
مثله دوش حمام عمل کردن !
بعدم چی ؟! وایسادن هر هر و تر تر خندیدن !![]()
خیلیییی نامردین واقعا !!![]()
حالا این هیچی !
گوشی خوشگلم کلی آب رفت توش !
منم که حسااااااااااااس !
شروع کردم به داد و بیداد کردن و غر غر کردن !
آخه هم اعصابم به خاط خیس شدنم خرد بود هم واسه گوشیم ...![]()
یه چند بار گوشی رو خاموش روشن کردم که مثلا قروقاطی شده بود درست شه ...
دیدم نه بابا !
بد ترم شد !
تا جایی که اصلا روشن نمیشد دیگه !
و من هم چنان عصبانی ...![]()
حالا باز خدا را شکر که دیگه آب توی Mp3 م نرفت که کنار دستم بود ...
وگرنه خون به پا میکردم دیگه !
البته Mp3 جونم هم قبلا طعم یه عالمه آب مشتی رو چشیده بود !
موقعی که از طرف مدرسه بردنمون استهبان از دست خاطره افتاد تو آبشار
و عزیز دلم تا میتونست آب خورد و سیراب شد دیگه ...
اونم یه چند ساعتی روشن نمیشد !
ولی از اونجایی که جون سگ داره دوباره راه افتاد قربونش برم الهی ! ![]()
خلاصه میگفتم ...
موبایلم که هر کاریش کردم روشن نشد !
منم با پیشنهاد دوستان بی خیالش شدم دیگه !
انداختمش تو کیفم و تصمیم گرفتم بهش فکر نکنم و غصه نخورم چون اردو بهم زهر میشد ! ![]()
موقع ناهار بود دیگه !
مام که شکر خدا همیشه گشنه انگار قحطی زده ها بودیم !
واسه ناهار هم من و ساره نفری یه هات داگ
سفارش داده بودیم و یه دونه پیتزا
شریکی واسه دوتامون !
خاطره هم واسه خودش و شقایق پلو مرغ آورده بود و یه دونه پیتزام سفارش داده بودن واسه خودشون دو تا !
جالب این جاست که یه چند مینی شقایق رفت آب بخوره و برگرده که وقتی برگشت ناگهان متوجه شد که اون پیتزای شریکیش به طور کامل خورده شده و فقط یه تیکه ازش مونده که همون لحظه اون یه تیکه هم یکی از بچه ها که باهاش رو در وایسی داشت برداشت که بخوره !
آقا شقایق میگین داشت میترکید از خشم !
چقدر طفلکی خوشحال بود که میخواد پیتزا بخوره و چقدر نقشه کشیده بود که اون نصفه ی دیگه مال خاطره رو هم بالا بکشه !
آی قیافش دیدنی بود اون لحظه که نگووو ... !
مام طبق معمول از خنده در حال ترکیدن بودیم !!![]()
![]()
تازه دیروز تولد ندا هم بود ...
کیک اینا رو آورده بود تو باغ که همونجا تولد بگیره و بچه هام بهش کادو بدن و بزن و برقص و ... ![]()
واااااااااااای !
نمیدونین چقدر کیکش خوشمزه بود !
به به ! از اون باکلاساش بودا ...
دلتون بسوزه ! ![]()
بعد از خوردن کیک بروبچایی که موبایل و Mp3 و اینا داشتن آهنگ گذاشتن و یه تعدادی هم شروع کردن به رقصیدن !
من و سمیرا هم که اون وسط طبق معمول مسخره بازی در میاوردیم همش و جولون مینداختیم !!
از اون رقصای بندری و مادر شوئری و ... !!! ![]()
![]()
بعد که دیگه یکم خسته شدیم پاشدیم بریم اولای باغ آب بخوریم ...
یه هو یه موتور دیدیم اون جا پارک شده !
منم که مشتاق !
پریدم روش !
البته بچه ها اذیت می کردن و هی با پا میزدن توش که منو بندازن و منم ممکن بود هر لحظه با مخچه پهن شم کف زمین !
ولی بنده به هیچ عنوان کم نیاوردم و هم چنان نشستم و مقاومت ورزدیم ! ... ![]()
خلاصه که کلی جوگیر بودم که رو موتور نشستم
و بچه ها اومدن با دوربیناشون با حالت های مختلف کلی عکس ازم گرفتن !
منم که مو کوتاه !
این شقیقه ها رو کشیدم تو صورت و مو هامو سیخ سیخی کردم و خشن طور نشون دادم که تو عکسا باحال شه ! ![]()
چی کار کنیم دیگه ؟!
دلمون به همین چیزا خوشه !
ما که مثه مردم عشقی چیزی نداریم که دلمون به اون خوش باشه !
اگه دلمون رو به همین موتور اینا خوش کنیم !![]()
بعدم رفتیم یه چند جا دیگه که خوشگل بود با موبایل شقایق یه مشت عکس گرفتیم که سمیرا جون هم بیشتر زحمت گرفتنش رو کشید و چقدر سر همین عکسا و مسخره بازیا خندیدیم ...
عجب عکسای دیدنی و تاریخیی شدنا ... ! ![]()
![]()
بعدش دوباره یه آهنگ بندری گذاشتیم و من و سمیرا شروع کردیم دیوونه بازی و بندری رقصیدن و ...![]()
آقا یه لحظه رومونو کردیم اون ور دیدیم ۱۰ , 15 تایی از کلاس اولی ها وایسادن دارن نگامون میکنن !
فک کردن از تیمارستان فرار کردیم !
من و سمیرا واقعا اون لحظه با تمام وجود خجالت کشیدیم !
هر چی باشه ما جز بزرگای مدرسه ایم نا سلامتی !
الکی نیست که وایسیم جلو یه مشت بچه فسقلی از این حرکاتا در آریم که!
مام که نافرم با شخصیت و سنگین و با وقار و ... متانت از سر و کولمون میباره ! ![]()
![]()
چه پرروام بودنا !
وایسادن واسه ما دست زدن و سوت زدن و ...
هی هم میگفتن عب نداره ...
راحت باشین ...
ادامه بدین ...
عجبا ! ![]()
بعد از دقایقی هم که ماشین دوباره اومد که ما رو برگردونه مدرسه ... ![]()
وقتیم که بابا اومد دنبالم که دیگه بریم خونه , شکوفه و ساره هم با ما اومدن یه نوار مال عهد بوق گذاشتم واسشون عتیقه ! خوراک خنده
که حال کنن حسابی دیگه خوش بگذره بهشون ...
چه این خوانندهه خوشال بودااا ... ! ![]()
یه تیکه میخوند وسطش هی میگفت :![]()
"حالا سنار بده آش ... بی همین خیال باش ... "![]()
![]()
![]()
خلاصه که روز خوبی بود ...
خیلی خوش گذشت ...
جای تک تکتونم خالی ... ![]()
- یادم بیارین حتما یه پست رو به گوشیم و شکلش و ظاهرش و خصوصیاتش و ... اختصاص بدم ! ...


خیلی بدم میاد از آدمایی که یه سر سوزنم معرفت حالیشون نمیشه ... !
آدمایی که اگه یه روز بحث معرفت و دوستی و ... بیاد وسط خودشون رو از همه بیشتر با این صفات میشناسن و میخوان هر طوری شده با زور به همه بقبولونن که یعنی ما هم آره .. !!!
کسایی که اگه ۲ ماهم بهشون یه زنگ نزنی انگار که نه انگار ... یه زحمت به خودشون نمیدن یه حالی ازت بپرسن ! فقط تو باید بزنگی ... خبر بگیری ... حالشون رو بپرسی ... وگرنه .. !!
کسایی که به خیال خودشون دوستتن ... اونم دوستای صمیمیت !
کسایی که توی غم و غصه هات که هیچی ... حتی توی شادیاتم حاضر نیستن باهات شریک بشن !
آره ! شایدم وقتشو ندارن ! بیکار نیستن که ! وقتشونو واسه یکی دیگه صرف می کنن ! هر کدوم یکی رو به اسم عشقشون واسه خودشون پیدا کردن و دیگه بی خیال بقیه شدن ! فقط اون ... دوستای دیگه به چه دردی میخورن !؟ اونا مال قبلنان ... ! حالا دیگه فرق میکنه ... یکی اومده که هزار برابر اون دوستا ارزش داره ...
همه دو تا دوتا شدن ! وقتی فکر میکنم میگم واقعا چقدر کثیفن ! چقدر نامردن ! چقدر بی معرفتن ! چقدر سادن ...
احساس میکنم این دوستا از هزار تا دشمن برام بدترن ... آدمای پستی شدن ... این جوری نبودن ... حداقل تا ۳سال پیش ... آدمایی که به نظرم تا چند وقت دیگه حتی حاضر هستن به خاطر این عشق و علاقشون هر کاری بکنن و هر پیشنهادی رو بپذیرن !! و از دست من هیچ کاری بر نمیاد ...
جالبه که هر کدوم پشت سر اون یکی میشینه کلی غیبت میکنه که این جوریه اون جوریه ... این کارو کرده .. اون کارو کرده ... این جا رفته ... اون جا اومده و همین حرفا ... ولی خودش روی اون طرفو با کاراش سفید میکنه ... ! خجالتم خوب چیزیه والا !!!
من نمی خوام با این جور آدما دوست باشم ... نمیخوام منم بشم مثله خودشون ... نمیخوام منم ... !
اینا از هر غریبه ای برام غریب ترن ! خودشونم نمیدونن چشونه ! یه روز تو مدرسه با یکی میشن دوست صمیمی .. فرداش میرن با یکی دیگه پشت سر نفر قبلی تا میتونن ازش بد میگن و غیبتش میکنن و ... دوباره فرداش با یکی دیگه دوست جون جونی ... آخرشم باز برمیگردن با همون دوست اولی ولی بازم ... !
ااااااااااااااااااااه ! آدم حالش بهم میخوره ... دلش میخواد بالا بیاره!
دلم خیلی پره ... باور کنین دارم میترکم !
بدم میاد از این ابراز احساسات الکی ... چقدر دروغ آخه !؟ بسه دیگه ... خسته نمیشین !؟!!!
بعضی وقتا میگم به درک ! منم مثله خودشون ! اصلا مهم نیست ... ولی اونا سرشون با یکی گرمه که از بقیه غافلن !
من چی !؟ من که با فرد خاصی نیستم باید چی کار کنم اونوقت !؟!!! منم برم عاشق بشم !؟ اگه عاشقی اینه میخوام ۱۰۰ سال نشم ... ! ارزونی خودشون !
من نمیگم دوست داشتن و عشق بده ... ولی یکم عقل و شعورم کنارش باشه بد نیست ... نه این جینگیلک بازیای ۱۶ ۱۷ سالگی !! آخرشم از این کارا پشیمون میشن که دیگه خیلی دیره..!
واقعا من خیلی این روزا تنهام ... خیلی... دلم گرفته ...
سالم ترین و یه جورایی عاقل ترین دوستی که تا حالا داشتم نیلوفر بوده ... هرچند اونم گاهی وقتا بی معرفت میشه ... ولی اقلا از این نظر مطمئنم که با کسی نیست و میدونم که بی معرفتی اون از سر این خوش گذرونیای زود گذر و الکی نیست ..
اگه بعضی وقتا مثله الان ناراحت و عصبانی و ... میشدم و دلم میخواست خالی بشم یه مشت واسه نیلوفر غر غر میکردم و راحت میشدم ...
کلا اگه حرفی چیزی داشتم به نیلوفر می گفتم نه بقیه !...
ولی الان دیگه همین یه دونهه هم که دلم خوش بود یه چند روز دیگه داره از این جا میره ... صمیمی ترین و واقعی ترین دوستم !
نمیدونم دیگه از این به بعد با کدومشون میتونم این جوری باشم !؟ میدونم هیچ کدوم ! چون قبولشون ندارم ... با این اخلاقای ... هر کدومشون یه مدلین !!
دوری نیلوفر واقعا برام سخته ... دلم خیلی براش تنگ میشه ... دوسش دارم ... همون اندازه که الان از بقیه بدم میاد !!
میدونم با رفتن نیلوفر خیلی خیلی بیشتر از الان تنها میشم ...
تازه فهمیدم که هیچ کدوم از این دور و وریام به درد نمیخورن ... اینا کسایی هستن که آدمو فقط وقتی که بهش نیاز دارن میخوان ... حالام میخوانت که بشی وسیله واسه رسیدن به عشق خودشون ! یا بشینن واست از خاطره های دو نفریشون برات تعریف کنن و خودشونم هی ذوق کنن ! میترسم از این همه ذوق , ذوق مرگ بشن آخر !!
اصلا آدم بی معرفتی نیستم ! خیلی هم با معرفتم و این چیزا حالیم میشه ! اینو خودم تنها نمیگم ... بارها شده که خودشونم بگن.. ولی یه مدتیه فهمیدم که باید مثله خودشون بود ... ته بی معرفتا !!! اصلا هم مهم نیست دیگه ... بذار بگن منم بی معرفتم ! چی میشه مگه !؟!!!
.
.
.
.
.
بعدم ! فکر نمیکنم اصلا ارزش این اشکا و گریه ها رو داشته باشن ... !![]()
آره ! میدونم ! ندارن ! ...
الان براتون توضیح میدم که بفهمین ! ![]()
چند هفته پیش بود ... یه روز بود که فرداش کلی کار داشتیم و منم هچ کدومشون رو انجام نداده بودم ...
تازه امتحانم داشتم یه عالمه ...
منم که هیچی نخونده بودم ...
۱۰۰٪ یا صفر میگرفتم یا منفیه ...![]()
تصمیم گرفتم که فردا مدرسه نرم ...
بعدم از اون جایی که مامان بنده روی این مسائل خیلی حساس تشریف دارن مطمون بودم که با این بنده ی حقیر مخالفت کرده و اینجانب را به زور هم که شده روانه ی مدرسه میکنه ...
به این علت بودن که نقشه ای ریخته کردم و ... ![]()
با یه حالت زار و خسته و کوفته و درمانده و ... مثله این خدا زده ها رفتم پیش مامان گفتم وای خیلی حالم بده ... فکر کنم سرما خوردم ... گلوم به شدت درد می کنه ... یه مین سردمه یه مین گرممه ... تب دارم .. و و و ...![]()
خلاصه کلی فیلم بازی کردم تا صبح که مامان باور کنه و خوشبختانه اونم باور کرد..![]()
چشمتون روز بد نبینه ! صبح که پا شدم دیدم تمام اون حالتای دیشبی که فیلم بود سرم اومد ... ![]()
داشتم میمردم از گلو درد ...
یه سرمایی خوردم که...
وقتیم روزای بعد رفتم مدرسه همه ی بچه ها رو مریض کردم !
به من چه !؟ حقشون بود اصلا ! ...![]()
خلاصه این گذشت ...![]()
دوباره یه ۱ هفته پیش مدرسه کلی کار داشتیم و از این حرفا ...
منم که گذاشته بودم همشو شب انجام بدم ... از شانسم این دفعه به طور اتفاقی یه مشکلی پیش اومد که تا آخر شب گیر بودم ...![]()
اگه هم به مامان میگفتم میگفت واسه چی میذاری واسه روز و ساعت و دقیقه آخر !؟ شاید آدم یه مشکلی واسش پیش اومدی ... حقته ! باید زودتر میخوندی و حتما هم فردا باید بری ...![]()
ای خدااااااااااااااا چه گیری افتادیما ! ![]()
باور کنین هیچ چاره ی دیگه ای نبود جر این که دوباره این بنده ی حقیر خودش رو به مریضی بزنه و نره مدرسه !! ![]()
خلاصه .. خودمو این دفعه زدم به دل درد که مثله اون دفعه نباشه و ضایع نشه .. ![]()
با همون ترفندای (درست نوشتم آیا!؟
) دفعه پیش مامان رو گول زده و گفتم اگه حالم این جوری باشه به هیچ عنوان فردا نمیتونم برم مدرسه ... ![]()
بازم چشمتتون روز بد نبینه ... ![]()
تا ۳ نصفه شب که فیلم بازی میکردم ... ۳:۰۱ شد فیلممون شد واقعیت!! ![]()
یک دل دردیییییییییییی گرفتممممممممم ... !!!![]()
روم به دیوار , گلاب به روتون هرچی دیشبش و دیروزش و پریروزش و پیش پریروزش و هفته ی قبلش و ماه قبل تری و سال پیشین (یه کوچولو این قسمتای آخر مبالغه شد دیگه!
) خورده بودم آوردم بالا ! ... ![]()
![]()
دل و معده و کبد و کلیه و تمام اعضای بدنم اومد تو حلقومم , جونم بالا اومداااااا.... ![]()
![]()
اینم از این ... ![]()
همون طور که میدونین بدبختانه تا ۳ نشه بازی نشه ! ![]()
اینم گذشت تا دیشب ! ![]()
میخواستم برنامه ریزی کنم که نرم واسه آزمون کانون فرهنگی ...
چون واقعا نه حوصلش داشتم نه خونده بودم واسه آزمونه نه حال داشتم که ۷ صبح پاشم برم و هزار و یک دلیل غیر موجه دیگه!!! ![]()
![]()
اومدم خودمو بزنم به سرما خوردگی ...
دیدم هوا که دیگه اون قدر سرد نیست مثله اون دفعه ...
ضایع میشه !
بعدم اون دفعه به حقیقت پیوست و تا یه هفته درگیر سرماخوردگی بودم ...
از اون جاییم که اصلا حوصله دوا دکتر و آمپول و اینا نداشتم و هیچ علاقه ای نداشتم که جناب سرما جان تشریف بیارن از خیر این یکی گذشتم ... ![]()
رفتم سراغ دل درد !
دیدم اونم که دفعه ی پیش بود و بسی تابلو میباشد !
تازه اون دفعه به مرگ خودم راضی شدم !
به ... خوردن افتادم ! ![]()
نمیخواد ! این یکیم خوب نیست ... از خیرش میگذرم ! ![]()
پس از دقایقی فکر , گفتم میگم فردا یه امتحان خیلی سخت داریم اگه بریم کانون تا ظهر کلی از وقتمون رو میگیره با بچه ها قرار شده هیچ کدوممون نریم ...
مام که همه درس خوووون ... !!! ![]()
ولی میدونستم که مامان میگه تو به بقیه چی کار داری ؟! باید بری ... تا فردام کلی وقته و ... ![]()
گفتم یه مریضی کوچولوام بذارم کنارش بد نیست ! یه سر دردی چیزی ... ! ![]()
با کلی نیرنگ رفتم پیش مامان و نقشه رو اجرا کردم ! ![]()
گفتم با وجود امتحان فردا و این سر درد شدید من اگه بخوام صبح زود پاشم و تا ظهر برم اون جا حتما سرم بد تر میشه و اصلا تا آخر شب دیگه نمیتونم بخونم ... ![]()
فکر کنم مامان فهمید دیگه !
بد نگام کرد!
آخه چندبار مگه میشه از زیر کار , اونم همش همین شکلی در رفت!؟! ![]()
خلاصه نرفتم و شب که خوابیدم میدونستم که ۹۹٪ صبح سر درد دارم !!
بببببله ! وقتی پاشدم احساس سردرد و سر گیجه اینا داشتم !
و هزاران بار به خودم گفتم غلط کردم ... آخرین دفعه بود ... بمیرمم دیگه از این خالیا نمیبنده ... غلط کردم بابااااااااا غلط !!! ![]()
البته الان یه خورده بهترم و چون حوصلم سر رفته بودم اومدم بنویسم و تو نت بگردم و ... ![]()
نمیدونم ! شایدم اینام تلقینه زیادیه دیگه ... ولی به هر حال ! ![]()
دوستان عزیز دروغ و خالی بندی و فریب و نیرنگ خیلی خیلی کار زشت و بدیه
(نیرنگ میکینی؟!
) آدم وقتی میتونه راست بگه واسه چی دروغ ؟!
(خب اگه راست میگفتم مامان میگفت برو دیگه!!!
) دروغ گو دشمن خداست ...
هرکی دروغ بگه میره تو جهنم ..
اونجا تو آتیش جهنم میسوزه ..
جزغاله میشه ...
سیاه و زشت میشه .. ![]()
من نمیخوام دروغ بگم دیگه !
هیچ وقت !
البته اگه گاهی اوقات خیلی دیگه لازم شد فقط مصلحتی !
شمام نگینا دیگه باشه !؟![]()
و در آخر :
خدایا به خاطر همه ی این کار های زشت مرا ببخش و بیامرز ... آمین یا رب العالمین ! ![]()
![]()
امروز 28 ام بهمن ماه 1386 ... تولد آبجی بنده سلما خانم گل می باشد ... ![]()
![]()
همون طور که مشاهده کردین تولد بنده 26 ام بهمن و خواهر بنده 28ام میباشد ... و 27ام بهترین روز میشه واسه تولد گرفتن برای دوتامون ...
ولی مساله این جاست کیه که حالا بخواد واسه ما دو تا تولد بگیره !؟!؟ ![]()
حالا اون هیچی ! بزرگه دیگه ! من چی !؟ اصلا منو درک نمیکنن اینا !
حالا وقتی رفتم تریاکی و حشیشی و هروئینی و شیشه ای و کیریستالی و سنگی و چوبی و ... شدم میفهمین همتون !!! ... ![]()
![]()
بله عرض می کردم ... ![]()
ایشون هم 25 رو تموم کردن و به سوی 26 رونده (یا روانه!؟) شدن ... ![]()
سلما "جان" (نه بابا!؟ از کی تا حالا !؟
) ایشاا... همیشه تو زندگیت موفق و پیروز و سلامت و شاداب و خندون و از اینا ... باشی ...
و خدا بهت عمر با عزت بده خواهر ! ![]()
بازم "تولدت مبارک " کلییییییی... ![]()
و یه تولد دیگه :
همین امرور تولد تانی جون هم هست ...
تانی خانم جون تولد تو هم خیلی مبارک ... ![]()
![]()
ایشاا... همیشه موفق باشی و در کنار آقا نیما زندگی خوب و خوش و سالم و آروم و اینا ... داشته باشین ... ![]()
"تولدت مبارک" دوباره ...