تبليغاتX
سکوت پرهیاهو
سها و دانشگاه ! و غیره . . .

 

مامان میگه اندازه یه جهاز فقط این چند روزه واست خرید کردم ! از ظرف و لباس گرفته تاااااااااااا . . .

راستی ! دیروز در حین خرید یکی ازم خواستگاری کرد ! میخوام عروس شم !

عاشق شدم ! عاشق چیپس لیمویی , شدیدا !! گفتم بابا فعلا یه ۲۰ تایی بخره ببرم !

باید ۱۲۰ روز روزه بگیرم ! آخه هی مامان گفت صبح هم بریم خرید منم ۲ روز رفتم تشنم شد آب خوردم!

مامان بابام این مدت خیلی خیلی خیلی برام از همه نظر زحمت کشیدن و خسته شدن ! مرسی زیااااااد به معنای واقعی ! قدرشون رو میدونم گرچه شاید به خاطر غرورم اصلا نشون نمیدم و همیشه میگن قدرنشناسی !

این مدت خوب بود... اگه از خیلیا جدا شدم ولی به خیلیا چسبیدم که از خیلیا خیلی بهترترن !

دیروز که رفتم بازار یه عالمههههه اسپری و عطر و مداد و رژ و سایه و ... همه چی خریدم! فقط تا گفتم لاک میخوام,مامان یه نگاهی کرد و گفت دیگه برو بیرون ! آخه فقط یه ۵۰ تایی بیشتر لاک همه رنگی بالا کمدمه و باز تا یه جایی چشمم میفته به لاک دلم ضعف میره ! خلاصه که نذاشت بخرم !!

من هنووووووووووووووووووز کیف و کفش نخریدم !

میخوام فردا برم آرایشگاه خوشکل کنم !

حالا مجسمه ها بیخیال ! من ۲۸ تا عروسکم رو چیکار کنم ؟ چندتاش رو ببرم با خودم ؟!

اینقدر چیزایی که خریدم جیگووووووولللللننن !  الکی که نیست ! ۲ هفته هست دارم میرم خرید ! هرچیزی هم که چشم نخورم ۱ ساعت دورشم که بین چندتا رنگ و مدل انتخاب کنم ! من نمیدونم با این وضع چطوری همسر آیندم رو برگزینم !

علیرضا چطوری ؟!  الان ... زدی !

یه دونه از این توپ یاهو که زرده نرمه بامزس هم خریدم ! این شکلیه==> ۷۰۰ تا تک تومنی !

الان دارم میفهمم که چقدر مامانم رو دوست دارم ! من عاشق مامانم هستم ! البته همچنان هنوزم که هنوزه یه مین نمیشه که با هم دعوا نکنیم و به هم گیر ندیم ! خیلی دلم براش تنگ میشه ... بعدم واسه بابام و سلما جونم ! به سلما گفتم باهام بیا بریم بخندیم ... حیف که درگیر پایان نامش هست و نمیتونه بیاد ..

من الان از خونه خالم آنلاین هستم ... شوهر خالم کشت منو ! نشسته تو حال هی میگه سها یادته هرشب میرفتیم میگشتیم کلی ؟! حالا اهواز میری تنها میشی ... گریه میکنی ... آخی آخی ... حالا اینقدر میگه که اشک من دربیاره .. من که میشناسمش!

میگن از بچه های سال قبل خیلیا اهواز هستن ... امسال هم که یه ۱۰ تایی تا الان رشته های مختلف همشهری پیدا کردم ... یکیش که همکلاسیم میشه خدا رو شکر که منه تنبل طبق معمول آویزون بشم کارام رو انجام بده ... بقیم که دوست و آشنان !  

الهام هم که دوست قدیمیمه باهامه رشته کامپیوتر ... قرار شده بروبچ همشهری دختر و پسر رو اونجا  جمع کنیم بریم باهم بیرون و بگردیم و عشق و صفا .. هروقت هم خواستیم برگردیم یه اتوبوس بگیریم باهم بریم و بیایم ...

دیگه چی بگم ؟!  کلی حرف داشتما !

آها ! قرار شده علیرضا هم بیاد سر بزنه بهم ... بریم بیرون و ... البته مهمونه اون , مگه نه ؟!

خانم جونم میگه شبای اهواز خیلی خوشکله ...  گفته تقریبا یه ۶۰ سال پیش اهواز یه دوست داشته که الان گمش کرده ... گفتم خودم برات پیداش میکنم ! من میتوانم ! جالب این جاست که مرد هم هست ! چشم آقا بزرگم روشن !!

علیرضا الان یه چیزی بهت گفتم گفتی : ماااااااااااااااااااااااادر جان !

میخوام بزرگترین و تلخ ترین اشتباه زندگیم رو جبران کنم ! باید جبران کنم !

وااااااای که چقدر  یه لیوان بزرگ شربت انبه در اوج عصبانیت میتونه روح من رو شادمان میشه !

بلاخره واسه همیشه مرد !  بهم تبریک بگید !

بدجوری میخوام بشم تک کلاس ! از اون بچه خرخوناااااای تهش ! تصمیم دارم طوری نمره اول کلاس باشم که بدون آزمون برم ارشد ! فقط درس درس درس ! و البته کنارش واسه استراحت تفریحات سالم با بچه ها!

تو زندگیم فقط یه نفر رو این جوری و از ته دلم نفرین کردم و پشت سرش یه آآآآآآآآآآآآآآآآهی کشیدم که تو زندگیش یه روز یه جایی بدجوری بگیرتش ! و فقط هم واسه اون با تمام وجودم آرزوی بدبختی کردم !!

تابستونه امسال اصلا تو حیاط نخوابیدم ... هیچی ستاره هم ندیدم تو آسمون!چرا ؟! الان یادم اومد !

با این خواننده کاملا موافقم ! میگه : " ارزششو نداره فکر کنیییییی ... بشینی و دل دل کنیییییی ... که چییییی میشه و کییییی میشه , یار عشق ناززززززت ! "

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم شهریور 1388ساعت 23:6 توسط سها |
رفتني شدم
قبول شدم...
روانشناسي باليني . دانشگاه شهيد چمران...اهواز !

+ نوشته شده در جمعه بیستم شهریور 1388ساعت 13:43 توسط سها |
سها؟ چه احساسی داری؟!
خوشحالم.
+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم شهریور 1388ساعت 1:54 توسط سها |
11 شهریور.
یکسال گذشت.
همه چی تموم شد.

+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم شهریور 1388ساعت 14:52 توسط سها |
کاکائو تفیش خوشمزززززه تره ! (؟)
 

ummm . . .

 

یه دونه کاکائو شکل قلب تو جیبم بود ... ۲ تا بودیم ! کی بخوره ؟!

من : نصفش میکنیم !  صب کن بازش کنم...  ااااا خودش مدلش نصفه ! نگا ۲ تا تیکه هست ! خب یکیش من میخورم یکیشم تو !

اون : دندون بزن !

من : چی دندون بزنم ؟! میگم نصفه ! یکی تو یکی من ! دندون که نمیخواد دیگه !

اون : نه , اون نصفی که مال من هست هم دندون بزن !

من : وا ! نمیزنم ! من مال خودمو خوردم ! بیا اینم مال تو !

اون : یا دندون میزنی یا اصلا من نمیخورم !

من : خب نخور !  مال تو هم خودم میخورم !

اون : دندون بزن دیگه !!!

من : باشه !  صب کن اول تفمو بخورم کامل که تُفی نشه ! بعد با کمال احتیاط دندون میزنم نصفشو که بازم تُفی نشه !  امممممم ... بیا ! راحت شدی حالا ؟! اینم نصف دیگش ! حالا بگیر بخورش ...

۱۵ مین بعد پای تلفن :

اون : هه ! نگا ٬ جای دندونات روشه !

من : مگه هنوز نخوردی ؟!

اون : نه

من: بخور دیگه ! 

اون : اممممم ...

من : وااااااااااااای تُفی بود ؟!

اون : اتفاقا این ورش که تفی بود خوشمزه تر بود !

 من : ...

 اون : ...

من و اون : ................. ()

 

  • ببخشید که هی تُفی تُفی کردم  حالتون به هم خورد! 
  •  یه مدت هست که این جا رو تا باز کردم اولین چیزی که اومد تو ذهنم و احساسش کردم رو می نویسم.
  • این ماله چند ماه پیش بود که الان یهو یادم اومد و ...  
  • خودت یادت میاد ؟!!

 

 

in toyi ! :d

 

 

 

+ نوشته شده در شنبه سی و یکم مرداد 1388ساعت 1:14 توسط سها |
حالم . . .
 

من ...

خوب ...

هستم ؟!

نیستم ؟!

نمی دونم .

 

  • فقط اینو میدونم که تا ۱ ساعت و ۴۳ دقیقه پیش خوب بودم , خیلی ! ولی از اون به بعد ... شاید بی دلیل ! شایدم ... !!!

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم مرداد 1388ساعت 2:5 توسط سها |
ehsase alanam :
dust daram azab bekeshi ta lezzat bebaram !!
+ نوشته شده در سه شنبه بیستم مرداد 1388ساعت 2:0 توسط سها |
اینقدر زیاده که نمیدونم چی بگم !
 

یه عالمه حرف . . .

از کجا شروع کنم ؟!

 

+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388ساعت 1:11 توسط سها |
همه چی ! :ی
 

سلاااااااااااااام ... چطورین دوستان ؟!!

خوش میگذره که انشاالله ؟!

با درس و امتحانات و ... چطورین ؟! خوش پیش میره که ؟!

بنده الان از کافی نت مزاحمتون میشم ...  همون طور که بعضی از دوستان میدونن هفته ای یه بار حدود ۱ ساعت میام کافی نت ... به وبلاگ ها سر می زنم و تا جایی که برسم نظر میدم و چک اف و ...

قرار بود هر هفته ها ۴ شنبه از مدرسه تعطیل میشیم را به راه بیام و از ۷ تا ۸ بمونم ...

ولی دیدم انگار ۵ شنبه ها بهتره ... از این به بعد ۵ شنبه میام و در خدمتتونم !

امروز اول از همه چیز وبلاگ همتون رو با هم باز کردم که بشینم بخونم و بنظرم و ...  ولی از شانس من نمیدونم چه طور بود که نمیشد نظر داد ! یعنی صفحه ی نظراژت باز نمیشد و ... مخصوصا وب های بلاگفا !

وب بیشتریاتونم که بلاگفاست ... واسه همین فقط واسه یکی دوتا که نبود تونستم نظر بدم ... همین !  ببخشید دیگه مشکل از من نیست از اینه !  ایشاا... دیگه دفعه بعد از خجالت دوستان در میام ...

در مورد کامپیوتر هم فکر می کردم خیلی بیشتر بهم سخت بگذره ... ولی الان که ۲ هفته ای گذشته میبینم خیلی هم سخت نیست ...  سخت میگیرد جهان بر مردمان سخت گیر ...

در نتیجه من که سخت نمیگیرم دنیا هم بهم سخت نمیگیره و آسون میگذره دیگه کلا ...

به قول مامانم من خیلی خوب میتونم خودم رو با هر شرایطی وفق بدم ...

تازه میتونم خونه خاله هام و ... هم برم و از کامیوتر استفاده کنم ... ولی تصمیم گرفتم به همین یه روز در هفته بسنده کنم !

تو مدرسه هم این روزا با این که همش امتحان و درس و مشق داریم ... ولی نمیدونم چرا خیلی خوش میگذره بهمون ... !  آخه سر چیزای کوچیک و الکی و بیخود و ... همش مدام میخندیم .. !

آره دیگه ! بخند تا دنیا به روت بخنده ! و خنده بر هر درد بی درمان دواست !

دوستان ۸ شد و من باید برم دیگه ! پدر خانواده دم در منتظرمه ... !

خلاصه دیگه اینم از حال و سر گذشت ما ...

  • چقدر از الفاظ سلمبه قلمبه استفاده کردما ... !  مدام ... بسنده ...  وفق و ... به به ! به به !

 

+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387ساعت 19:59 توسط سها |
عمرا خدافظی کنم به اون معنا ... !!!
 

با سلام خدمت همه ی دوستان !

در مورد پست قبل باید بگم که اون پست نه خطاب به کسی از اعضای خانواده بود ... نه نیلوفر ... نه فرد خاصی به عنوان عشقم...  نه ...  اون حرفا رو با کامپیوتر  عزیزم بودم من ... نه فرد دیگه ای !

خدمتتون که عرض کنم امشب آخرین شبی هست که من میام اینترنت ... و تا نیم ساعت دیگه کامپیوتر به طور کامل جمع میشه و تو کارتونش قرار میگیره ... ! البته از همین الان دارن سرم داد و بیداد میکنن که بسه و پاشو و تا دمه آخر ول نمی کنی و ... ولی بنده همچنان ... !!!

نمیدونم دقیق تا چند وقتی دیگه کامپیوتر بیاد دستم ...  شاید ۶ ماه شاید ۱ سال شاید ۲ سال شایدم ... یعنی تا وقتی که سلما دیگه باهاش کار نداشته باشه و پایان نامش اینا کامل تموم شه و با خودش برگردونتش ... که فکر میکنم همون ۲ سالی حدودا طول بکشه ... !

بسیار بسیار ناراحتم ... چون میدونم بدون کامپیوتر دق میکنم ! ولی از یه طرفم وقتی فکر می کنم میبینم شاید بهتره یه مدت نباشه ... منم که کنکوریم سال دیگه میشینم درس میخونم مثله بچه ی آدم ... ! نمیدونم واللا !

به هر حال اومدم بگم فکر نکنین میرم که دیگه بر نگردماااا ! عمرا هم بگم تا یه مدت آپ نمیکنم و نیستم و ... ! فقط میگم یه چند وقتی کمتر هستم و میام نه اصلا ... !

احتمالا هفته ای ۱ بار ۲ باری از کافینتی جایی آنلاین میشم و آپ میکنم و بهتون سر میزنم و ...

ولی به هر حال خیلی کمتر از قبل ...

خلاصه که اگه فراموشم کردین و بی معرفت شدین خودتون میدونین ...

همینا دیگه ! نمیذارن بیشتر بنویسم ... دارن دعوام میکنن دیگه ...

کلام آخر :

دوستون دارم ... دلم براتون تنگ میشه ... به یادتونم ...

فعلا ... خدافظی ... ولی نه به اون معنا ... !

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387ساعت 23:15 توسط سها |
یک پست عاشقانه !
خدااااااااااااااا ....

میگن میخواد بره ...

تا کلی وقت دیگه بر نمیگرده ...

میدونم خودش به این رفتن راضی نیست ...

میدونم دارن مجبورش می کنن ...

میدونم ...

ولی من چیکار کنم آخه ؟!! ...

منی که اینقدر دوسش دارم ...

منی که بیشتر وقتای زندگیم رو در کنارش بودم ...

منی که خنده هام و گریه هام ... ناراحتی هام و شادی هام ... دلتنگی هام و ... باهاش بودم ...

از همین الان دلم براش تنگ شده ... خیلی ...

بهترین دوستمه ... یا در بعضی مواقع بدترین دشمنم که باعت شد ... ولی مهم نیست !

مهم اینه که الان اصلا و ابدا دلم نمیخواد ازش جدا شم ...

خیلی دوسش دارم ... شاید یه جورایی از همه بیشتر !

الکی که نیست ... کلی باهاش خاطره دارم ... کلی ...

باور کنین بدون اون دق می کنم ...

شما جای من بودین چی کار می کردین ؟!!

میتونستین تحمل کنین ؟!!

خودش میدونه چقدر دوسش دارم ...یعنی همه میدونن ... تا حالا بارها و بارها بهش گفتم ... 

فکر میکنم اونم دوستم دارم همین قدر ... یا شایدم نه ! من خیلی تو این چند سال اذیتش کردم ... خیلی باهاش بدرفتاری کردم ... خیلی ... ولی اون مهربونه ... میدونم می بخشه همش رو ...

میدونم که نمیره که دیگه بر نگرده ... بر میگرده ... میدونم میاد بلاخره ... میاد و میتونیم مثله قبلا با هم باشیم ... کنار هم باشیم ... همدیگه رو دوست داشته باشیم همین جوری ... هرچند هرچقدرم از هم دور باشیم احساسمون نسبت به هم کم نمیشه ...

مطمئنم اگه دست خودش بود هیچ وقت نمیرفت ... هیچ وقت منو تنها نمیذاشت ... هیچ وقت نمیذاشت دلم این جوری تنگ شه ... هیچ وقت ...

ولی مجبوره ... دارن مجبورش می کنن ... دارن با زور ...

اشکالی نداره ... شاید صلاحمونه چند وقتی پیش هم نباشیم و از این وابستگی کم شه ... شاید واسه منم بهتره یه مدت ازش دور باشم ... واسه اونم بهتره ... از دست من یه نفس راحت میکشه دیگه ...

(...) بدون من همیشه ی همیشه منتظرت میمونم ... همیشه دلم برات تنگ میشه ... حتی وقتی که پیشمی ... و همیشه دوست  داشتم و دارم و خواهم داشت عزیزم ...

د

و

س

ت

د

ا

ر

م

...

 

 

  • الان این آهنگه رو دارم گوش میدم ==>

        دل من حالش خوشه , اصلا بلد نیست بگیره ...

       ولی خیلی تنگ میشه , گاهی می ترسم بمیره ......

  •  ساره جون تولـــــــــــــــــــــــــــــدت خیلی خیلی زیاد مبــــــــــــــــــــــــــــــــارک ...   ایشاالله ....  (خودت میدونی منظورمو دیگه...  )
  • البته این پست و تولد ساره ربطی به هم ندارن ... !  

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387ساعت 10:7 توسط سها |